بایگانی‌های خسرو و شیرین نظامی - صفحه 2 از 13 - ادبستان شعر پارسی

دل شیرویه شیرین را ببایست

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 139 خواستگاری شیرویه شیرین را دل شیرویه شیرین را ببایست ولیکن با کسی گفتن نشایست نهانی کس فرستادش که خوش باش یکی هفته درین غم بارکش باش چو هفته بگذرد ماه دو هفته شود در باغ من چون گل شکفته خداوندی دهم بر هر گروهش ز خسرو … ادامه

ز بس خون کز تن شه رفت چون آب

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 138 بیدار شدن شیرین ز بس خون کز تن شه رفت چون آب در آمد نرگس شیرین ز خوشخواب دگر شبها که بختش یار گشتی به بانگ نای و نی بیدار گشتی فلک بنگر چه سردی کرد این بار که خون گرم شاهش کرد بیدار پریشان شد … ادامه

شکفته گلبنی بینی چو خورشید

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 137 تمثیل شکفته گلبنی بینی چو خورشید به سرسبزی جهان را داده امید برآید ناگه ابری تند و سرمست به خون ریز ریاحین تیغ در دست بدان سختی فرو بارد تگرگی کزان گلبن نماند شاخ و برگی چو گردد باغبان خفته بیدار به باغ اندر نه گل … ادامه

شبی تاریک نور از ماه برده

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 136 کشتن شیرویه خسرو را شبی تاریک نور از ماه برده فلک را غول وار از راه برده زمانه با هزاران دست بی‌زور فلک با صد هزاران دیده شبکور شهنشه پای را با بند زرین نهاده بر دو سیمین ساق شیرین بت زنجر موی از سیمگون دست … ادامه

چنان افتد از آن پس رای خسرو

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 135 نشستن خسرو به آتش خانه چنان افتد از آن پس رای خسرو که آتش خانه باشد جای خسرو نسازد با همالان هم نشستی کند چون موبدان آتش‌پرستی چو خسرو را به آتش خانه شد رخت چو شیر مست شد شیرویه بر تخت به نوشانوش می در … ادامه

چو خسرو تخته ی حکمت در آموخت

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 134 صفت شیرویه و انجام کار خسرو چو خسرو تخته ی حکمت در آموخت به آزادی جهان را تخته بر دوخت ز مریم بود یک فرزند خامش چو شیران ابخر و شیرویه نامش شنیدم من که آن فرزند قتال در آن طفلی که بودش قرب نه سال … ادامه

دلا از روشنی شمعی برافروز

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 133 حکمت و اندرز سرایی حکیم نظامی دلا از روشنی شمعی برافروز ز شمع آتش پرستیدن بیاموز بیارا خاطر ار آتش‌پرستی از آتش خانه ی خطر نشستی من خاکی کزین محراب هیچم چنو صد را به حکمت گوش پیچم بسی دارم سخن کان دل پذیرد چه گویم … ادامه

بزرگ امید چون گلبرگ بشکفت

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 132 گفتن چهل قصه از کلیله و دمنه با چهل نکته بزرگ امید چون گلبرگ بشکفت چهل قصه به چل نکته فرو گفت   گاو شنزبه و شیر: نخستین گفت کز خود بر حذر باش چو گاو شنزبه زان شیر جماش   نجاری بوزینه: هوا بشکن کزو … ادامه

سخن چون شد به معصومان حوالت

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 131 در نبوت پیغمبر اکرم (ص) سخن چون شد به معصومان حوالت ملک پرسیدش از تاج رسالت که شخصی در عرب دعوی کند کیست؟ به نسبت دین او با دین ما چیست؟ جوابش داد کان حرف الهی برون است از سپیدی و سیاهی به گنبد در کنند … ادامه

یکی گفتا بدان ماند که در خواب

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 130 تمثیل موبدان تمثیل موبد اول: یکی گفتا بدان ماند که در خواب در اندازد کسی خود را به غرقاب بسی کوشد که بیرون آورد رخت ندارد سودش از کوشیدن سخت چو از خواب اندر آید تاب دیده هراسی باشد اندر خواب دیده   تمثیل موبد دوم … ادامه

دگر ره باز پرسیدش که جانها

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 129 چگونگی رفتن جان از جسم دگر ره باز پرسیدش که جانها چگونه بر پرند از آشیانها جوابش داد کز راه ندیده نشاید گفتن الا از شنیده شنیدم چار موبد بود هشیار مسلسل گشته با هم جان هر چار در این مشکل فرو ماندند یک چند که … ادامه

دگر باره بگفتش کای خردمند

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 128 در پاس تندرستی از راه اعتدال دگر باره بگفتش کای خردمند طبیبانه در آموزم یکی پند جوابش داد کای باریک بینش جهان جان و جان آفرینش طبیبی در یکی نکته نهفته است خدا آن نکته را با خلق گفته است بیا شام و بخور خوردی که … ادامه