بایگانی‌های اقبالنامه نظامی - صفحه 4 از 5 - ادبستان شعر پارسی

مغنی سماعی برانگیز گرم

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 18 اغانی ساختن افلاطون بر مالش ارسطو مغنی نامه مغنی سماعی برانگیز گرم سرودی برآور به آواز نرم مگر گرمتر زین شود کار من کسادی گریزد ز بازار من   داستان دهل زن چو زد بر دهل داغ چرم هوای شب سرد را کرد گرم … ادامه

مغنی بر آهنگ خود ساز گیر

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 17 انکار کردن هفتاد حکیم سخن هرمس را و هلاک شدن ایشان مغنی نامه مغنی بر آهنگ خود ساز گیر یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر که مارا سر پرده ی تنگ نیست به جز پی فراخی در آهنگ نیست   افسانه به هر مدتی … ادامه

مغنی بیار آن نوای غریب

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 16 افسانه ی نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر مغنی نامه مغنی بیار آن نوای غریب نوآیین‌تر از ناله ی عندلیب نوایی که در وی نوایی بود نوایی نه کز بینوایی بود   افسانه خنیده چنین شد در اقصای روم که بی سیمی … ادامه

سکندر به یونان خبردار شد

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 15 بازگشت به افسانه سکندر به یونان خبردار شد که بر گنج زر ماریه مار شد به شه باز گفتند کان ماده شیر به صید افکنی گشت خواهد دلیر زنی کاردانست و سامان شناس نداند کسی سیم او را قیاس ز پوشیده گنجی خبر داشته … ادامه

شنیدم خراسانیی بود چست

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 14 افسانه خراسانی و فریب دادن خلیفه شنیدم خراسانیی بود چست به بغداد شد چون شدش کار سست دمی چند بر کار کرد ای شگفت خراسانی آمد دمش در گرفت از آن دم که اهل خراسان کنند به بغدادیان بازی آسان کنند هزارش عدد بود … ادامه

مغنی ره باستانی بزن

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 13 افسانه ی ماریه قبطیه مطرب نامه مغنی ره باستانی بزن مغانه نوای مغانی بزن من بینوا را به آن یک نوا گرامی کن و گرمتر کن هوا   داستان گزین فیلسوف جهان آزمای سخن را چنین کرد برقع گشای که قبطی زنی بود در … ادامه

مغنی یکی نغمه بنواز زود

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 12 افسانه ی ارشمیدس با کنیزک چینی   مغنی نامه مغنی یکی نغمه بنواز زود کز اندیشه در مغزم افتاد دود چنان برکش آن نغمه ی نغز را که ساکن کنی در سر این نغز را   داستان هم از فیلسوفان آن مرز و بوم … ادامه

چنین گفت کانگه که بودم جوان

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 11 افسانه گویی شبان چنین گفت کانگه که بودم جوان نکردم به جز خدمت خسروان ازان بزم داران که من داشتم وزایشان سر خود برافراشتم ملک زاده‌ای بود در شهر مرو بهی طلعتی چون خرامنده سرو سهی سرو را کرده بالاش پست دماغ گل از … ادامه

مغنی بیا ز اول صبح بام

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 10 داستان اسکندر با شبان دانا مغنی نامه مغنی بیا ز اول صبح بام بزن زخمه ی پخته بر رود خام از آن زخمه کو رود آب آورد ز سودای بیهوده خواب آورد   داستان چنین گوید آن نغز گوینده پیر که در فیلسوفان نبودش … ادامه

بساز ای مغنی ره دلپسند

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 9 در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند مغنی نامه بساز ای مغنی ره دلپسند بر اوتار این ارغنون بلند رهی کان ز محنت رهایی دهد به تاریک شب روشنایی دهد   داستان سخن را نگارنده ی چرب دست به نام سکندر چنین نقش بست … ادامه

سر فیلسوفان یونان گروه

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 8 آغاز داستان سر فیلسوفان یونان گروه جواهر چنین آرد از کان کوه که چون یک ره آن شاه گیتی نورد ز گردش به گردون برآورد گرد به یونان زمین آمد از راه دور وطن گاه پیشینه را داد نور ز رامش سوی دانش آورد … ادامه

زهی آفتابی که از دوردست

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 7 خطاب زمین بوس زهی آفتابی که از دوردست به نور تو بینیم در هر چه هست چراغ ارچه باشد هم از جنس نور جز او را به او دید نتوان ز دور نه آن شد کله داری پادشاه که دارد به گنجینه در صد … ادامه