شنیدم خراسانیی بود چست - ادبستان شعر پارسی % %

شنیدم خراسانیی بود چست

نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 14

افسانه خراسانی و فریب دادن خلیفه

شنیدم خراسانیی بود چست

به بغداد شد چون شدش کار سست

دمی چند بر کار کرد ای شگفت

خراسانی آمد دمش در گرفت

از آن دم که اهل خراسان کنند

به بغدادیان بازی آسان کنند

هزارش عدد بود مصری چو موم

زری کآنچنان زر نباشد به روم

به سوهان یکایک همه خرد سود

برآمیختش با گل سرخ زود

وزان سرخ گل مهره‌ای چند ساخت

به آن مهره‌ها بین که چون مهره باخت

به عطاری آن مهره‌ها برشمرد

به مهر خود آن مهره او را سپرد

که این مهره در حقه‌ای نه به راز

زهی مهره دزد و زهی مهره باز

به دیناری این بر تو بفروختم

وزو کیسه ی سود بردوختم

چو وقت آید این را که داری به رنج

بده بازخرم زهی کان گنج

بپرسید عطار کاین را چه نام

بگفتا طبریک سخن شد تمام

ز دکان عطار چون بازگشت

به افسونگری کیمیا ساز گشت

به دارالخلافه خبر باز داد

که اکسیریی آمدست اوستاد

منم واصل کیمیا در نهفت

به گوهرشناسی کسم نیست جفت

عملهای من چون درآید به کار

یکی ده کند ده صد و صد هزار

درستی صدم داد باید نخست

که گردد هزار از من آن صد درست

همان استواران مردم شناس

به من برگمارند و دارند پاس

گرآید ز من دستکاری شگرف

نیارند با من در این کار حرف

وگر خواهم از راستی درگذشت

ز من خون و سر وز شما تیغ و طشت

خلیفه چو اکسیر سازی شنید

به عشوه زری داد و زرقی خرید

به افسون روباهی آن شیر مرد

زر پخته را بر می خام خورد

چو ده گانه‌ای ماند ازآن زر به جای

درآن دستکاری بیفشرد پای

یکی کوره‌ای ساخت چون زر گران

ز هر دارویی کرد چیزی در آن

فرستاد در شهر بالا و پست

طبریک طلب کرد و نامد به دست

هم آخر رقیبان آن کارگاه

به عطار پیشینه بردند راه

گل سرخ او را به دینار زرد

خریدند و بردند نزدیک مرد

خراسانی آن مهره‌ها کرد خرد

نمود آشکارا یکی دستبرد

به کوره درافکند و آتش دمید

به جا ماند زر وان دگرها رمید

سبیکه فرو ریخت در نای تنگ

برآمد زر سرخ یاقوت رنگ

به گوش خلیفه رسید این سخن

که نقد نو آمد ز کان کهن

زری دید با سود همره شده

در آن کدخدایی یکی ده شده

به امید گنجی چنان گوهری

بسی کرد با او نوازش گری

از آن مغربی زر مصری عیار

فرستاد نزدیک او ده هزار

که این را به کار آور ای نیک رای

که من حق آن با تو آرم به جای

کشند استواران ما از تو دست

که نزدیک ما استواریت هست

درآن آزمایش چو چست آمدی

به میزان معنی درست آمدی

خراسانی آن گنج بستد به ناز

چو هندو کمر بست بر ترکتاز

گریزان ره خانه را پی گرفت

شبی چند با عاملان می گرفت

بخفت و به خفتن بخسباندشان

چو برخاست بر خاک بنشاندشان

ستوران تازی غلامان کار

به اندازه بخرید و بربست بار

به راهی که دیده نشانش ندید

چنان شد که کس در جهانش ندید

خلیفه چو آگاه شد زین فریب

که برد آن خراسانی آن زر و زیب

حدیث طبریک به یاد آمدش

جز آن هر چه بشنید باد آمدش

خبر بازجست از طبریک فروش

بخندید کان طنزش آمد به گوش

طبریک چو تصحیف سازد دبیر

بیاموز معنی و معنیش گیر

هر افسون کز افسونگری بشنوی

نگر تا به افسون او نگروی

در این داوری هیچکس دم نزد

که در بازی کیمیا کم نزد

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤