گر من به مثل هزار جان داشتمی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 283 گر من به مثل هزار جان داشتمی در پیش تو جمله بر میان داشتمی گفتی دل هجر هیچ داری گفتم گر داشتمی دل دل آن داشتمی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 283 گر من به مثل هزار جان داشتمی در پیش تو جمله بر میان داشتمی گفتی دل هجر هیچ داری گفتم گر داشتمی دل دل آن داشتمی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 282 گر زانکه چو خاک ره ستمکش باشی چون باد همیشه در کشاکش باشی زنهار ز دست ناکسان آب حیات بر لب مچکان گرچه در آتش باشی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 281 گر چشم چو آهوت وفا داشتیی از خوی پلنگ دست وا داشتیی با ما چه کنی به حسن روبه بازی ای یوسف روزگار، گرگ آشتیی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 280 شفتالوی آبدارت ای سرو سهی آمد ز ره بوسه به دندان رهی سیب زنخت در دل من نار افکند زین سوخته ناید پس از این بوی بهی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 279 شخصی دارم دلی خراب اندر وی جانی دارم هزار تاب اندر وی وز آرزوی روی تو دارم شب و روز چشمی و هزار چشمه آب اندر وی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 278 زلف و رخ خود به هم برابر کردی امروز خرابات منور کردی شاد آمدی ای خسرو خوبان جهان ای آنکه شرف بر خور خاور کردی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 277 دی گر دل خود به تو ننموده امی امروز ز هجران تو آسوده امی شکر ایزد را که دل تو داری ار نه همچون جگر از دیده بپالوده امی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 276 دلدار قلندر است و ما بازاری او با طرب و نشاط و ما با زاری ……………………………… ………………………………..(1) واژگان دشوار:1-بیت دوم از میان رفته است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 275 دل ها تو بری و قصد جان ها تو کنی بر چهره ز خون دل نشان ها تو کنی ما را گویی که عهد ما بشکستی آنها ز تو آمد اینچنین ها تو کنی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 274 دل بی تو به جز خون جگر بارد نی مانند تو بی وفا فلک آرد نی نی نی ز فلک چه عیب، تو عمر منی از عمر کسی وفا طمع دارد نی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 273 در وقت بهار جز لب جوی مجوی جز وصف رخ یار سمنروی مگوی جز باده ی گلرنگ به شبگیر مگیر جز زلف بتان عنبرین بوی مبوی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 272 (1) در سنگ اگر شوی چو نار ای ساقی بر آب اجل کنی گذار ای ساقی خاک است جهان صوت برآر ای مطرب باد است زمان باده بیار ای ساقی