سوگند به آفتاب یعنی رویت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 55 سوگند به آفتاب یعنی رویت و آنگاه به مشک ناب یعنی مویت خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم مأوای دل خراب یعنی کویت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 55 سوگند به آفتاب یعنی رویت و آنگاه به مشک ناب یعنی مویت خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم مأوای دل خراب یعنی کویت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 54 سرمایه ی خرمی به جز روی تو نیست و آرامگه خلق به جز کوی تو نیست آن جفت که طاق است قد و سایه ی توست وآن طاق که جفت است جز ابروی تو نیست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 53 دی وقت سحر بلبل شوریده ی مست می آمد و بهر مژده جان بر کف دست می گفت نسیم را که از بهر خدا آوازه ی گل در انجمن چیزی هست؟
مهستی گنجوی – رباعی شماره 52 دوشم بگرفت آن نگار سرمست کز دست من دلشده نتوانی جست گفتم که شب است دستم از دست بدار تا با تو نگیردم کسی دست به دست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 51 دل جای غم توست چنان تنگ که هست گل چاکر روی تو به هر رنگ که هست از آب دو چشم من بگردد هر شب جز سنگ دلت هر آسیا سنگ که هست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 50 دریای سرشک دیده ی پر نم ماست وآن بار که کوه برنتابد، غم ماست در حسرت همدمی بشد عمر عزیز ما در غم همدمیم و غم همدم ماست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 49 در مرو پریر لاله آتش انگیخت دی نیلوفر، به بلخ در آب گریخت در خاک نشابور گل امروز آمد فردا به هری، باد سمن خواهد ریخت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 48 در عشق تو هر سوی همی باید رفت چون اشک به هر روی همی باید رفت در خدمت زلفین تو همچون شاهان شرط است که بر موی همی باید رفت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 47 در عالم عشق تا دلم سلطان گشت آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت اندر ره خود مشکل خود خود دیدم از خود چو برون شدم رهم آسان گشت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 46 (1) در عالم جان خطبه به نام خط اوست صبح دل عشاق ز شام خط اوست تشبیه خطش به مشک می کردم، عقل گفتا غلطی، مشک غلام خط اوست واژگان دشوار:1-این رباعی در “نزهة المجالس” به نام دختر خطیب گنجه آمده است.
مهستی گنجوی – رباعی شماره 45 در طاس فلک نقش قضا و قدر است مشکل گرهیست، خلق از این بیخبر است پندار مدار کین گره بگشایی دانستن این گره به قدر بشر است
مهستی گنجوی – رباعی شماره 44 در طاس فلک جرعه ی شادی و غم است گه محنت و دولت است و گه بیش و کم است آسوده دلی بود که هر جرعه چرخ نوشید و ننالید اگر جمله دم است