غم با لطف تو شادمانی گردد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 124 غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی گردد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 124 غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی گردد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 123 شوی زن نوجوان اگر پیر بود تا پیر شود همیشه دلگیر بود آری مثل است این که گویند زنان در پهلوی زن تیر به از پیر بود
مهستی گنجوی – رباعی شماره 122 شهری زن و مرد در رخت می نگرند وز سوز غم عشق تو جان در خطرند هر جامه که سالی پدرت بفروشد از دست تو عاشقان به روزی بدرند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 121 شب را چه خبر که عاشقان می چه کشند وز جام بلا چگونه می زهر چشند ار راز نهان کنند غمشان بکشد ور فاش کنند مردمانش بکشند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 120 شاهان چو به روز بزم ساغر گیرند بر ساز و نوای چنگ چاکر گیرند دست چو منی که پایبند طرب است در خام ندوزند که در زر گیرند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 119 شاها فلکت اسب سعادت زین کرد وز جمله ی خسروان تو را تحسین کرد تا در حرکت سمند زرین نعلت بر گل ننهد پای زمین سیمین کرد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 118 شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد زین عورت بیچاره دعا بس باشد من گاو نیم نه شاخ در خورد من است ور گاو شوم شاخ دو تا بس باشد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 117 سوزت همه گرد جگرم می گردد غم های تو بر گرد درم می گردد می گردد در سرم سپردن به تو جان وز هر چه جز این است سرم می گردد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 116 سودازده ی جمال تو باز آمد تشنه شده ی وصال تو باز آمد نو کن قفس و دانه ی لطفی تو بپاش کان مرغ شکسته بال تو باز آمد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 115 سهمی که مرا دلبر خباز دهد نه از سر کینه از سر ناز دهد در چنگ غمش بمانده ام همچو خمیر ترسم که به دست آتشم باز دهد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 114 سرمایه ی روزگارم از دست بشد یعنی سر زلف یارم از دست بشد بر دست حنا نهادم از بهر نگار در خواب شدم نگارم از دست بشد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 113 زیبا بت کفشگر چو کفش آراید هر لحظه لب لعل بر آن میساید کفشی که ز لعل شکرش آراید تاج سر خورشید فلک را شاید