ای از تو مرا غصه ی سودا حاصل
مهستی گنجوی – رباعی شماره 172 ای از تو مرا غصه ی سودا حاصل هجرانک قاتلی و نعم القاتل در وصف مصور جمال تو سزد سبحانک ما خلقت هذا باطل
مهستی گنجوی – رباعی شماره 172 ای از تو مرا غصه ی سودا حاصل هجرانک قاتلی و نعم القاتل در وصف مصور جمال تو سزد سبحانک ما خلقت هذا باطل
مهستی گنجوی – رباعی شماره 171 ای آروزی روان و ای داروی دل با گونه ی تو گونه ی گل شد باطل نقش صنم چین به بر توست خجل بتگر نکند پیکر نقشت به چگل
مهستی گنجوی – رباعی شماره 170 من مهستی ام بر همه خوبان شده طاق مشهور به حُسن در خراسان و عراق ای پور خطیب گنجه …. چو رواق (1) نان باید و گوشت و ایر ورنه سه طلاق واژگان دشوار:1-قسمتی که با نقطه چین نشان داده ایم بر ما معلوم نشد !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 169 (1) فصاد جهود بد رگ کافر کیش آن کُند زبان که تند دارد سر نیش گفتم که رگم تنگ بزن، همچو .سم نشنید و فراخ زد، چو ·ون زن خویش واژگان دشوار:1 -واژگانی که با نقطه چین نوشته شده، دور از ادب بود، به ناچار آنها را ننوشتیم !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 168 دیدم چو مه و مهر میان کویش گرمابه زده آبچکان از مویش گفتم که یکی بوسه دهم بر رویش زین سو زن من رسید و زآن سو شویش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 167 دریافتم آخر ز قضا را به شبش صد بوسه زدم بر لب همچون رطبش او خواست که دشنام دهد حالی من دشنام به بوسه درشکستم به لبش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 166 در رهگذری فتاده دیدم مستش در پاش فتادم و گرفتم دستش امروز از آن هیچ نمیآید یاد یعنی خبرم نیست ولیکن هستش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 165 در ره چو بداشتم به سوگندانش از شرم عرق کرد رخ خندانش پس بر رخ زرد من بخندید به لطف عکس رخ من فتاد بر دندانش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 164 در بستان، دوش، از غم و شیون خویش میگشتم و میگریستم بر تن خویش آمد گل سرخ و چاک زد دامن خویش وآلود اشکم همه پیراهن خویش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 163 دارم گه و بیگه ز که و مه کم و بیش نفع و ضرر و خیر ز بیگانه و خویش این طرفه که آن دوست چو دشمن مه و سال گوید بد و نیکم شب و روز از پس و پیش
مهستی گنجوی – رباعی شماره 162 …………………………………….. ……………………………………..(1) جز زُهره که را زَهره که بوسد دستش جز یاره که را یاره که گیرد دستش واژگان دشوار : 1-این بیت در نسخه های موجود، نوشته نشده است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 161 ترکم چو کمان کشید کردم نگهش دیدم مه و عقربی به زیر کلهش مه بود رخش عقرب زلف سیهش وز عقرب در قوس همی رفت مهش