بایگانی‌های غزلیات مخفی بدخشی - صفحه 6 از 7 - ادبستان شعر پارسی

بی روی تو شد بر من غمدیده جهان تلخ

مخفی بدخشی – غزل شماره 20 صحبت نااهل بی روی تو شد بر من غمدیده جهان تلخ دور از لب شیرین تو شهدم به دهان تلخ صد جان دهم و مهر تو را کی دهم از کف هر چند که بر زنده بود دادن جان تلخ دشنام دهی چون شکر آید ز دهانت کی حرف … ادامه

فصل گل است و روز شب نوبهار صبح

مخفی بدخشی – غزل شماره 19 فیض صبحدم فصل گل است و روز شب نوبهار صبح ازجوش کوکب است گل اندر کنار صبح خواهی که فیض رحمت حق را نظر کنی دل را مده به خواب گران زینهار صبح گر مرده دل نه ای بنگر از سرخرد باشد عیان ز صنعت پرودگار صبح دارد به … ادامه

گردید حساب راحت و شد در شمار رنج

مخفی بدخشی – غزل شماره 18 تقسیم ما گردید حساب راحت و شد در شمار رنج تقسیم ماست زین فلک بی مدار رنج هر شب هزار غم رسد هر صبح صد ستم چون من ندیده هیچکس از روزگار رنج بی رنج و غم فرو نبرم آب در گلو زاحسان ماست بس خجل و شرمسار رنج … ادامه

ای چشم نیم مست تو را با شراب بحث

مخفی بدخشی – غزل شماره 17 مذهب رندان ای چشم نیم مست تو را با شراب بحث دارد مه جمال تو با آفتاب بحث از باغها برون کندش بسته باغبان تا کرده است با گل رویت گلاب بحث کج بحث عاقبت شود از گفتگو خجل سنبل به زلف یار تو را نیست تاب بحث امشب … ادامه

گشتم خراب چشم خمارینت الغیاث

مخفی بدخشی – غزل شماره 16 چشم خمارین گشتم خراب چشم خمارینت الغیاث تلخ است کام از لب شیرینیت الغیاث باشد تنت لطیف تر از برگ گل ولی ای شوخ دارم از دل سنگینت الغیاث رحمی بکن که صید ضعیف است مرغ دل گشته اسیر چنگل شاهینت الغیاث هرشیوه ات جفا است در آیین دلبری … ادامه

چشم سیه مست تو آماده ی جنگ است

مخفی بدخشی – غزل شماره 15 بحر بلا جوش چشم سیه مست تو آماده ی جنگ است مژگان تو خونخوار تر از مردم زنگ است حسنت پی تسخیر دلم بسته کمر را ز ابروی کجت تیغ سیه تاب به چنگ است هر کس نبرد مرحله ی عشق به پایان این بحر بلاجوش همه کام نهنگ … ادامه

بی دوستان مرا به گلستان چه حاجت است 

مخفی بدخشی – غزل شماره 14 کار عشق بی دوستان مرا به گلستان چه حاجت است دارم چو لاله داغ به بستان چه حاجت است از آب دیده ساغر عیشم لبالب است جام شراب و مجلس رندان چه حاجت است غم میکشد مرا و شفا هم ز لطف اوست این درد را به ناز طبیبان … ادامه

مگر ز روی خود آن نازنین نقاب گرفت

مخفی بدخشی – غزل شماره 13 دولت جاوید مگر ز روی خود آن نازنین نقاب گرفت که خود ز شرم به رخ دامن سحاب گرفت عرق نگر به رخ آتشین او نازم به صانعی که ازین برگ گل گلاب گرفت به خود گداخت قمر تا هلال شد از رشک چرا که دولت پا بوس او … ادامه

اگر به پیش تو جانا مرا گناهی هست 

مخفی بدخشی – غزل شماره 12 بوی آشنایی اگر به پیش تو جانا مرا گناهی هست چه غم که زلف دوتای تو عذرخواهی هست نمی شدی بت من سنگدل چو دانستی که در شکست دل زار من صدایی هست به خاک دید مرا قاتل و به حسرت گفت هنوز در کفنتش بوی آشنایی هست چنین … ادامه

قیامت میکند بر پا خرام قد دلجویت

مخفی بدخشی – غزل شماره 11 لعل سخنگوی قیامت میکند بر پا خرام قد دلجویت بلا می بارد از طرز نگاه چشم جادویت شود دُر در صدف پنهان و شکر آب اندر نی در آید در تکلم گر لب لعل سخنگویت نقاب از ابر بر سر میکند خورشید از خجلت مه نو شام سر بر … ادامه

تا به کی از حال زار خود خبر خواهم نوشت

مخفی بدخشی – غزل شماره 10 لوح زر (1) تا به کی از حال زار خود خبر خواهم نوشت تا به چند از ناله های بی اثر خواهم نوشت آنچه دیدم از جداییهات کی تاب آوری شمه ای گر با تو ای بیدادگرخواهم نوشت حال هجرانت نوشتم دیده ی خونبار گفت جای سرخیهاش ازخون جگرخواهم … ادامه

برخیز که فصل گل و ایام شباب است

مخفی بدخشی – غزل شماره 9 دولت سه روزه برخیز که فصل گل و ایام شباب است رفتن ز حرم جانب میخانه ثواب است ابروی تو شد قبله و محراب نمازم چشمان تو پیمانه و هم جام شراب است باز آی که بی روی توام مجلس احباب گر روضه ی خلد است مراعین عذاب است … ادامه