
مخفی بدخشی – غزل شماره 19
فیض صبحدم
فصل گل است و روز شب نوبهار صبح
ازجوش کوکب است گل اندر کنار صبح
خواهی که فیض رحمت حق را نظر کنی
دل را مده به خواب گران زینهار صبح
گر مرده دل نه ای بنگر از سرخرد
باشد عیان ز صنعت پرودگار صبح
دارد به جیب زاختر و مهرش در خوشاب
یعنی به گوش چرخ بود گوشوار صبح
این صافی گهر که به صحبت از چه رو
دارد شباهتی به بناگوش یار صبح
هر روز چاک کرده گریبان برون شود
از دست جبرت ای فلک بی مدار صبح
مخفی مباش بیخبر از فیض صبحدم
از جای آب شیر دهد آبشار صبح