بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 9 از 16 - ادبستان شعر پارسی

چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بود

فرخی یزدی – غزل شماره 93 چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بود همچو ساغر دورها از دست غم آسوده بود پارسایان را ز بس مستی گریبانگیر شد دامن هر کس گرفتیم از شراب آلوده بود دودمان چرخ از آن روشن بود تا رستخیز زانکه همچون آفتاب او را چراغ … ادامه

دلم امروز چون قمری سر نالیدنی دارد

فرخی یزدی – غزل شماره 92 دلم امروز چون قمری سر نالیدنی دارد مگر آن سرو قد فردا به خود بالیدنی دارد چو من در این چمن جز غنچه دلتنگی نشد پیدا که در شب گر خورد خون صبحدم خندیدنی دارد ز حسن بی بقا ای گل مکن خون در دل بلبل که دست انتقام … ادامه

نازم آن سرو خرامان را که از بس ناز دارد

فرخی یزدی – غزل شماره 91 نازم آن سرو خرامان را که از بس ناز دارد دسته ی سنبل مدام از شانه پا انداز دارد رونما گیرد ز گل چون رو نماید در گلستان بر عروسان چمن آن نازنین بس ناز دارد ساختم با سوختن یک عمر در راه محبت عشق عالم سوز آری سوز … ادامه

کاخ جور تو گر از سیم بنایی دارد

فرخی یزدی – غزل شماره 90 کاخ جور تو گر از سیم بنایی دارد کلبه ی بی در ما نیز صفایی دارد همچو نی با دل سوراخ کند ناله ز سوز بینوایی که چو من شور و نوایی دارد در غم عشق تو مُردیم و ننالیم که مَرد نکند ناله ز دردی که دوایی دارد … ادامه

شد بهار و مرغ دل افغان چه بلبل می کند

فرخی یزدی – غزل شماره 89 شد بهار و مرغ دل افغان چه بلبل می کند عاشقان را فصل گل گویا جنون گل می کند آنچه از بوی گل و ریحان به دست آرد نسیم صرف پا انداز آن زلف چو سنبل می کند کی شود آباد آن ویرانه کز هر گوشه اش یک ستمکاری … ادامه

بهار آمد و در جام باده باید کرد

فرخی یزدی – غزل شماره 88 بهار آمد و در جام باده باید کرد به فکر ساده ی من فکر ساده باید کرد به سرسپرده ی خود عارفی چه خوش می گفت که دستگیری از پا فتاده باید کرد بر اسب پیلتن ای شه اگر سوار شدی تفقدی به گدای پیاده باید کرد هزار عقده … ادامه

سراپا کاخ این زورآوران گر زیوری دارد

فرخی یزدی – غزل شماره 87 سراپا کاخ این زورآوران گر زیوری دارد ولی بزم تهیدستان صفای دیگری دارد نیارد باد امشب خاک راهش را برای ما مگر در رهگذار او کسی چشم تری دارد نگار من مسلمان است و در عین مسلمانی به محراب دو ابرو چشم مست کافری دارد مکن هرگز بدی با … ادامه

خرم آن روزی که ما را جای در میخانه بود

فرخی یزدی – غزل شماره 86 خرم آن روزی که ما را جای در میخانه بود تا دل شب بوسه گاه ما لب پیمانه بود عقده های اهل دل را مو به مو می کرد باز در کف مشاطه ی باد صبا گر شانه بود با من و مرغ بهشتی کی شود هم آشیان آن … ادامه

چون ز شهر آن شاهد شیرین شمایل می رود

فرخی یزدی – غزل شماره 85 چون ز شهر آن شاهد شیرین شمایل می رود در قفایش، کاروان در کاروان، دل می رود همچو کز دنبال او وادی به وادی چشم رفت پیش پیشش اشک هم منزل به منزل می رود دل اگر دیوانه نبود الفتش با زلف چیست کی به پای خویش عاقل در … ادامه

این غرقه به خاک و خون دلی بود

فرخی یزدی – غزل شماره 84 این غرقه به خاک و خون دلی بود یا طایر نیم بسملی بود از دست تو قطره قطره خون شد یک چند اگر مرا دلی بود مجنون که کناره جست زین خلق دیوانه نمای عاقلی بود دل داشت هوای دام صیاد پیداست که صید غافلی بود جز آنکه بکشت … ادامه

کام دلم ز وصل تو حاصل نمی شود

فرخی یزدی – غزل شماره 83 کام دلم ز وصل تو حاصل نمی شود گیرم که شد، دگر دل من دل نمی شود دیوانه ای که مزه ی دیوانگی چشید با صد هزار سلسله عاقل نمی شود اجرا نشد میان بشر گر مرام ما آجل شود اگر چه به عاجل نمی شود حق گر خورد … ادامه

ابر چشم از سوز دل تا گریه را سر می کند

فرخی یزدی – غزل شماره 82 ابر چشم از سوز دل تا گریه را سر می کند هر کجا خاکیست از باران خون تر می کند تا ز خسرو آبروی آتش زرتشت ریخت گنج باد آور ز حسرت خاک بر سر می کند خیر در جنس بشر نبود خدایا رحم کن این بشر را کز … ادامه