بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 8 از 16 - ادبستان شعر پارسی

می پرستانی که از دور فلک آزرده اند

فرخی یزدی – غزل شماره 105 می پرستانی که از دور فلک آزرده اند همچو خم از ساغر دل دورها خون خورده اند نیست حق زندگی آن قوم را کز بی حسی مردگان زنده بلکه زندگان مرده اند در بر بیگانه و خویشند دایم سرفراز بهر حق خویش آن قومی که پا بفشرده اند فارسان … ادامه

باز دلبر به دلم عزم شبیخون دارد

فرخی یزدی – غزل شماره 104 باز دلبر به دلم عزم شبیخون دارد که به رخ دیده شبی اشک و شبی خون دارد می رود غافل و خلقش ز پی و من به شگفت کاین چه لیلی است که صد سلسله مجنون دارد پای خم دست پی گردش ساغر بگشای تا بدانی چه به سر … ادامه

آن دسته که سرگشته ی سودای جنونند

فرخی یزدی – غزل شماره 103 آن دسته که سرگشته ی سودای جنونند پا تا به سر از دایره ی عقل برونند دانی که بود رهرو آزادی گیتی آنانکه در این بادیه آغشته به خونند در محفل ما صحبتی از شاه و گدا نیست دانی همگی عالی و عالی همه دونند با پنجه برآرند زبان … ادامه

چنان کز تاب آتش آب از گرمابه می ریزد

فرخی یزدی – غزل شماره 102 چنان کز تاب آتش آب از گرمابه می ریزد ز سوز دل مدام از دیده ام خونابه می ریزد به مرگ تهمتن از جور زال چرخ در زابل چو رود هیرمند اشک از رخ رودابه می ریزد به جان پروانه شمعم که گاه سوختن از غم سرشک خویش را … ادامه

گر پریشان خم گیسوی تو از شانه نبود

فرخی یزدی – غزل شماره 101 گر پریشان خم گیسوی تو از شانه نبود هر خمی منزل جمعی دل دیوانه نبود تیشه بر سر زد فرهاد و چو شیرین جان داد دیگران را مگر این همت مردانه نبود گر به کنج دل من غیر غمت راه نیافت جای آن گنج جز این خانه ی ویرانه … ادامه

با من ای دوست تو را گر سر پرخاش نبود

فرخی یزدی – غزل شماره 100 با من ای دوست تو را گر سر پرخاش نبود یار دشمن شدنت در همه جا فاش نبود پافشاری پی حق خود اگر ملت داشت مال او غارت یک دسته عیاش نبود پول تصویبی مجلس نبد از ماه به ماه گرد آن کهنه حریف این همه کلاش نبود معنی … ادامه

بهر آزادی هر آن کس استقامت می کند

فرخی یزدی – غزل شماره 99 بهر آزادی هر آن کس استقامت می کند چاره ی این ارتجاع پر وخامت می کند گو سپر افکن در این شمشیربازی از نخست هر کسی کاندیشه از تیر ملامت می کند باید از اول بشوید دست از حق حیات در محیط مردگان هر کس اقامت می کند در … ادامه

آنانکه بی مطالعه تقدیر می کنند

فرخی یزدی – غزل شماره 98 (1) آنانکه بی مطالعه تقدیر می کنند خواب ندیده است که تعبیر می کنند عمری بود که کافر راه محبتیم ما را دگر برای چه تکفیر می کنند بازیگران که با دم شیرند آشنا غافل که تکیه بر دم شمشیر می کنند در خاک پاک ری که عزازیل را … ادامه

پاسبان خفته ی این دار گر بیدار بود

فرخی یزدی – غزل شماره 97 پاسبان خفته ی این دار گر بیدار بود کی برای کیفر غارتگران بی دار بود پرده ی دل تا نشد چاک از غمت پیدا نگشت کز پس یک پرده پنهان صد هزار اسرار بود ناتوانی بین که درمان دل بیمار خویش جُستم از چشمی که آن هم از قضا … ادامه

دل مایه ی ناکامی است از دیده برون باید

فرخی یزدی – غزل شماره 96 دل مایه ی ناکامی است از دیده برون باید تن جامه ی بدنامی است آغشته به خون باید از دست خردمندی، دل را به لب آمد جان چندی سر سودایی پابند جنون باید شمشیر زبان ای دل، کامت نکند حاصل در پنجه ی شیر عشق یک عمر زبون باید … ادامه

گر یوسف من جلوه چنین خوب نماید

فرخی یزدی – غزل شماره 95 گر یوسف من جلوه چنین خوب نماید خون در دل نوباوه ی یعقوب نماید خونریزی ضحاک در این ملک فزون گشت کو کاوه که چرمی به سر چوب نماید مپسند خدایا که سر و افسر جم را با پای ستم دیو، لگدکوب نماید کو دست توانا که به گلزار … ادامه

هر آنکه سخت به من لاف آشنایی زد

فرخی یزدی – غزل شماره 94 هر آنکه سخت به من لاف آشنایی زد به روز سختی من دم ز بی وفایی زد به بینوایی خود شد دلم چو نی سوراخ دمی که نی به نوا داد بینوایی زد دکان پستهی  بی مغز بسته شد آن روز که با دهان تو لبخند خودنمایی زد دریده … ادامه