بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 7 از 16 - ادبستان شعر پارسی

یک دم دل ما از غم، آسوده نخواهد شد

فرخی یزدی – غزل شماره 117 یک دم دل ما از غم، آسوده نخواهد شد وین عقده به آسانی، بگشوده نخواهد شد تا فقر و غنا با هم، در کشمکش و جنگند اولاد بنی آدم، آسوده نخواهد شد در وادی عشق از جان، تا نگذری ای سالک این راه پر از آفت، پیموده نخواهد شد … ادامه

هر جا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود

فرخی یزدی – غزل شماره 116 هر جا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود کار من سودا زده دیوانه گری بود پرواز به مرغان چمن خوش که در این دام فریاد من از حسرت بی بال و پری بود گر این همه وارسته و آزاد نبودم چون سرو چرا بهره ی من بی … ادامه

آن غنچه که نشکفت ز حسرت دل ما بود

فرخی یزدی – غزل شماره 115 آن غنچه که نشکفت ز حسرت دل ما بود وان عقده که نگشود ز غم مشکل ما بود مجنون که به دیوانه گری شهره ی شهر است در دشت جنون همسفر عاقل ما بود گر دامن دل رنگ نبود از اثر خون معلوم نمی شد دل ما قاتل ما … ادامه

گر بدین سان آتش کین شعله ور خواهی نمود

فرخی یزدی – غزل شماره 114 گر بدین سان آتش کین شعله ور خواهی نمود ملک را در مدتی کم پر شرر خواهی نمود با چنین رولها که بی باکانه بازی می کنی پیر و برنا را گرفتار خطر خواهی نمود اندر این شمشیر بازی از طریق دوستی پیش دشمن سینه ی ما را سپر … ادامه

رسم و ره آزادی یا پیشه نباید کرد

فرخی یزدی – غزل شماره 113 رسم و ره آزادی یا پیشه نباید کرد یا آنکه ز جان بازی اندیشه نباید کرد سودی نبری از عشق گر جرأت شیرت نیست آسوده گذر هرگز زین پیشه نباید کرد گر آب رزت باید ای مالک بی انصاف خون دل دهقان را در شیشه نباید کرد در سایه … ادامه

باز طوفان بلا لجه ی خون می خواهد

فرخی یزدی – غزل شماره 112 باز طوفان بلا لجه ی خون می خواهد آنچه زین پیش نمی خواست، کنون می خواهد آنکه بنشاند به این روز سیه ایران را بر سر دار مجازات نگون می خواهد عاقل کام طلب رهرو آزادی نیست راه گم کرده ی صحرای جنون می خواهد نوشداروی مجازات که درمان … ادامه

آنکه از آرا خریدن مسند عالی بگیرد

فرخی یزدی – غزل شماره 111 آنکه از آرا خریدن مسند عالی بگیرد مملکت را می فروشد تا که دلالی بگیرد یک ولایت را به غارت می دهد تا با جسارت تحفه از حاکم ستاند، رشوه از والی بگیرد از خیانت کور سازد آنکه چشم مملکت را چشم آن دارد ز ملت مزد کحالی بگیرد … ادامه

توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود

فرخی یزدی – غزل شماره 110 توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود کشمکش را بر سر فقر و غنا باید نمود در صف حزب فقیران اغنیا کردند جای این دو صف را کاملا از هم جدا باید نمود این بنای کهنه ی پوسیده ویران گشته است جای آن با طرح نو از نو … ادامه

گر از دو روز عمر مرا یک نفس بماند

فرخی یزدی – غزل شماره 109 گر از دو روز عمر مرا یک نفس بماند در انتظار ناجی فریاد رس بماند هر کس ببرد گوی ز میدان افتخار جز فارس را که فارس همت فرس بماند دل می طپد به سینه ی تنگم ز سوز عشق چون مرغ بی پری که به کنج قفس بماند … ادامه

آنچه را با کارگر سرمایه داری می کند

فرخی یزدی – غزل شماره 108 آنچه را با کارگر سرمایه داری می کند با کبوتر پنجه ی باز شکاری می کند می برد از دسترنجش گنج اگر سرمایه دار بهر قتلش از چه دیگر پافشاری می کند؟ سال و مه در انتظار قرص نان شب تا به صبح دیده ی زارع چرا اختر شماری … ادامه

عمریست کز جگر، مژه خوناب می خورد

فرخی یزدی – غزل شماره 107 عمریست کز جگر، مژه خوناب می خورد این ریشه را ببین ز کجا آب می خورد چشم تو را به دامن ابرو هر آنکه دید گفتا که مست، باده به محراب می خورد خال سیه به کنج لب شکرین توست یا هندویی که شیره ی عناب می خورد دل … ادامه

هر شرارت در جهان فرزند آدم می کند

فرخی یزدی – غزل شماره 106 هر شرارت در جهان فرزند آدم می کند بهر گرد آوردن دینار و درهم می کند آبرو هرگز ندارد آنکه در هر صبح و شام پیش دونان پشت را بهر دو نان خم می کند چون ز غم بیچاره گردی باده با شادی بنوش کاین اساس شادمانی چاره ی … ادامه