بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 6 از 16 - ادبستان شعر پارسی

آنان که از فراعنه توصیف می کنند

فرخی یزدی – غزل شماره 129 آنان که از فراعنه توصیف می کنند از بهر جلب فایده تعریف می کنند بام بلند همسر نام بلند نیست از فکر کوته است که تصحیف می کنند تخفیف و مستمری و شهریه و حقوق گیرند و بالمناصفه تنصیف می کنند در حیرتم ز ملت ایران که از چه … ادامه

شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بود

فرخی یزدی – غزل شماره 128 شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بود گر مرا چنگی به دل می زد نوای چنگ بود نیست تنها غنچه در گلزار گیتی تنگدل هر که را در این چمن دیدم چو من دلتنگ بود گر ز آزادی بود آبادی روی زمین پس چرا بی بهره … ادامه

حلقه ی زلفی که غیر تاب ندارد

فرخی یزدی – غزل شماره 127 حلقه ی زلفی که غیر تاب ندارد تا چه کند با دلی که تاب ندارد کشمکش چین و اضطراب بشر چیست گیتی اگر حال انقلاب ندارد مجلس ما را هر آنکه دید به دل گفت ملت جم، حُسن انتخاب ندارد خانه خدایا به فکر خانه ی خود نیست یا … ادامه

در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمود

فرخی یزدی – غزل شماره 126 در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمود فکر بکری بهر ابنای بشر باید نمود سیم و زر تا هست در عالم بشر آسوده نیست تا شویم آسوده محو سیم و زر باید نمود خاک عالم گِل شد از اشکم چه خاکی سر کنم زین سپس فکری … ادامه

هر کس که به دل مهر تو مه پاره ندارد

فرخی یزدی – غزل شماره 125 هر کس که به دل مهر تو مه پاره ندارد از هر دو جهان بهره به یکباره ندارد فریاد ز بیچارگی دل که به ناچار جز آنکه به غم ناله کند چاره ندارد هم ثابت در عشقم و هم رهرو سیار افلاک چو من ثابت و سیاره ندارد دارد … ادامه

آن پری چو از بهر دلبری، زلف عنبرین شانه می کند

فرخی یزدی – غزل شماره 124 آن پری چو از بهر دلبری، زلف عنبرین شانه می کند در جهان هر آن دل که بنگری، بیقرار و دیوانه می کند با چنین جمال گر تو ای صنم، یک زمان زنی در حرم قدم همچو کافران، مؤمن حرم رو به سوی بت خانه می کند شمع را … ادامه

سر و کار من اگر با تو دل آزار نبود

فرخی یزدی – غزل شماره 123 سر و کار من اگر با تو دل آزار نبود این همه کار من خون شده دل زار نبود همه گویند چرا دل به ستمگر دادی دادم آن روز به او دل که ستم کار نبود می شدم آلت هر بی سر و پا چون تسبیح دستگیر من اگر … ادامه

طوطی که چو من شهره به شیرین سخنی بود

فرخی یزدی – غزل شماره 122 طوطی که چو من شهره به شیرین سخنی بود با قند تو لب بسته ز شکر شکنی بود لعل تو که خاصیت یاقوت روان داشت دل خون کن مرجان و عقیق یمنی بود چون غنچه ز غم تنگدل و خون جگرم ساخت آن گل که جگر گوشه ی نازک … ادامه

دلت به حال دل ما چرا نمی سوزد

فرخی یزدی – غزل شماره 121 دلت به حال دل ما چرا نمی سوزد بسوزد آنکه دلش بهر ما نمی سوزد ز سوز اهل محبت کجا شود آگاه چو شمع آنکه ز سر تا به پا نمی سوزد در این محیط غم افزا گمان مدار که هست کسی که ز آتش جور و جفا نمی … ادامه

چو مهربان مه من جلوه بی نقاب کند

فرخی یزدی – غزل شماره 120 چو مهربان مه من جلوه بی نقاب کند ز غم ستاره فشان چشم آفتاب کند طریق بنده نوازی ببین که خواجه ی من مرا به عیب هنر داشتن جواب کند در این طلوع سعادت که روز بیداریست غرور جهل مبادا تو را به خواب کند ز فقر آه جگر … ادامه

دی تا دل شب آن بت طناز کجا بود؟

فرخی یزدی – غزل شماره 119 دی تا دل شب آن بت طناز کجا بود؟ تا عقده ز دل باز کند باز کجا بود؟ گر زیر پر خود نکنم سر چه کنم من در دام، توانایی پرواز کجا بود تا بر سر شمشاد چمن پای بکوبد تردستی آن سرو سرافراز کجا بود از حرص بود … ادامه

کانون حقیقت دهن بسته ی ما بود

فرخی یزدی – غزل شماره 118 کانون حقیقت دهن بسته ی ما بود قانون درستی، دل بشکسته ی ما بود صیاد از آن رخصت پرواز به ما داد چون باخبر از بال و پر بسته ی ما بود از هر دو جهان چشم به یک چشم زدن بست آزاد ز بس خاطر وارسته ی ما … ادامه