بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 5 از 16 - ادبستان شعر پارسی

گر چه ما از دستبرد دشمنان افتاده ایم

فرخی یزدی – غزل شماره 141 گر چه ما از دستبرد دشمنان افتاده ایم ما ز بهر جنگ از سر تا به پا آماده ایم در طریق بندگی، روزی که بنهادیم پای بر خلاف نوع خواهی یک قدم ننهاده ایم افترایی گر به ما بستند ارباب ریا پیش وجدان راستی با جبهه بگشاده ایم قلب … ادامه

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

فرخی یزدی – غزل شماره 140 شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم شرح … ادامه

ما خیل تهیدست جگر گوشه ی بختیم

فرخی یزدی – غزل شماره 139 ما خیل تهیدست جگر گوشه ی بختیم سرگرم نه با تاج و نه پابند به تختیم آزادی ایران که درختی است کهنسال ما شاخه ی نورسته ی آن کهنه درختیم در صلح و صفا گرمتر از موم ملایم با جنگ و جفا سردتر از آهن سختیم پوشید جهان خلعت … ادامه

بس تنگ شد از سختی جان حوصله ی دل

فرخی یزدی – غزل شماره 138 بس تنگ شد از سختی جان حوصله ی دل دل شِکوه ز جان می کند و جان گله ی دل دل شیفته ی سلسله ی مویی است کز افسون با یک سر مو بسته دو صد سلسله ی دل از بادیه ی عشق حذر کن که در آن دشت … ادامه

ای دل اندر عاشقی با طالع مسعود باش

فرخی یزدی – غزل شماره 137 ای دل اندر عاشقی با طالع مسعود باش چون به چنگ آری ایازی عاقبت محمود باش پیش این مردم تعین چون به موجودیت است گر رسد دستت، به هر قیمت بود، موجود باش تا نوازی دوستان را جنت شداد شو تا گدازی دشمنان را آتش نمرود باش پیش یکرنگان … ادامه

در چمن ای دل چو من غیر از گل یک رو مباش

فرخی یزدی – غزل شماره 136 در چمن ای دل چو من غیر از گل یک رو مباش گر چو من یک رو شدی در بند رنگ و بو مباش تا نخوانندت بخوان هر جا مشو بی وعده سبز تا نبینی رنگ زردی چون گل خودرو مباش گاه سرگردانی و هنگام سختی بهر فکر ای … ادامه

گر در طلب اهل دلی همدم ما باش

فرخی یزدی – غزل شماره 135 گر در طلب اهل دلی همدم ما باش سلطانی اگر می طلبی یار گدا باش گر درصدد خواجگی کون و مکانی با صدق و صفا بنده ی مردان خدا باش خواهی چو بر آن طره ی آشفته زنی چنگ چون شانه سراپا همه جا عقده گشا باش گر مغبچه … ادامه

تا حیات من به دست نان دهقان است و بس

فرخی یزدی – غزل شماره 134 تا حیات من به دست نان دهقان است و بس جان من سر تا به پا قربان دهقان است و بس رازق روزی ده شاه و گدا بعد از خدای دست خون آلود بذرافشان دهقان است و بس در اسد چون حوت سوزد زآفتاب و عاقبت بی نصیب از … ادامه

نمود همچو ابول الهول رو به ملت روس

فرخی یزدی – غزل شماره 133 ناله ی قحطی زدگان (1) نمود همچو ابول الهول رو به ملت روس بلای قحط و غلا با قیافه ی منحوس فتاد هیکل سنگین دیو پیکر قحط به روی قلب دهاقین روس چون کابوس مگر که دیو سپید است این بلای سیاه که کرده روسیه را مبتلا چو کیکاوس … ادامه

یارب ز چیست بر سر فقر و غنا هنوز

فرخی یزدی – غزل شماره 132 یارب ز چیست بر سر فقر و غنا هنوز گیتی به خون خویش زند دست و پا هنوز دردا که خون پاک شهیدان راه عشق یک جو در این دیار ندارد بها هنوز با آنکه گشت قبطی گیتی غریق نیل در مصر ما فراعنه فرمانروا هنوز کابینه ها عموم … ادامه

فدای سوز دل مطربی که گفت بساز

فرخی یزدی – غزل شماره 131 فدای سوز دل مطربی که گفت بساز در این خرابه چو منزل کنی بسوز و بساز چنان ز سنگ حوادث شکست بال و پرم که عمرها به دلم ماند حسرت پرواز کنم به زیر پر خویش سر به صد اندوه چو مرغ صبح ز شادی برآورد آواز گره گشا … ادامه

شوریده دل به سینه به عنوان کارگر

فرخی یزدی – غزل شماره 130 شوریده دل به سینه به عنوان کارگر شورید و گفت جان من و جان کارگر شاه و گدا فقیر و غنی کیست آنکه نیست محتاج زرع زارع و مهمان کارگر سرمایه دار از سر خوان راندش ز جور با آنکه هست ریزه خور خوان کارگر در خز خزیده خواجه، … ادامه