بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - ادبستان شعر پارسی

دل ز غم یک پرده خون شد پرده پوشی تا به کی

فرخی یزدی – غزل شماره 189 دل ز غم یک پرده خون شد پرده پوشی تا به کی جان ز تن با ناله بیرون شد خموشی تا به کی چون خم از خونابه های دل دهان کف کرده است با همه افسردگی این گرم جوشی تا به کی درد بی درمان ز کوشش کی مداوا … ادامه

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی

فرخی یزدی – غزل شماره 188 قسم به عزت و قدر و مقام آزادی که روح بخش جهان است نام آزادی به پیش اهل جهان محترم بود آن کس که داشت از دل و جان احترام آزادی چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ به مسلکی که ندارد مرام آزادی هزار بار بود به ز … ادامه

زال گردون را نباشد گر سر رویین تنی

فرخی یزدی – غزل شماره 187 چکامه ای در سردی هوا زال گردون را نباشد گر سر رویین تنی جوشن رستم چرا پوشد ز ابر بهمنی؟ گر ندارد همچو پیران دشت در آهنگ رزم پس چرا از یخ به سر بنهاده خود آهنی نیست پشت بام اگر کوه گنابد از چه روی برف آنجا از … ادامه

آن زلف مشکبو را، تا زیب دوش کردی

فرخی یزدی – غزل شماره 186 آن زلف مشکبو را، تا زیب دوش کردی سرو بنفشه مو را، عنبر فروش کردی در چنگ تار زلفت، تا نیمه شب دل من چون نی نوا نمودی، چون دف خروش کردی هم جمع دوستان را بیخود فکندی از چشم هم قول دشمنان را، بیهوده گوش کردی تا برفکندی … ادامه

نیمه ی شب زلف را در سایه ی مه تاب دادی

فرخی یزدی – غزل شماره 185 نیمه ی شب زلف را در سایه ی مه تاب دادی وز رخ چون آفتابت زینت مهتاب دادی چشم می آلوده را پیوستگی دادی به ابرو جای ترک مست را در گوشه ی محراب دادی ابرویت را پر عرق کردی دگر از آتش می یا برای قتل ما شمشیر … ادامه

بی پرده برآمد مهر زین پرده ی مینایی

فرخی یزدی – غزل شماره 184 بی پرده برآمد مهر زین پرده ی مینایی از پرده تو ای مه روی، بیرون ز چه میایی بر یاد شهید عشق، جامی زن و کامی جو گر ساده در آغوشی، ور باده به مینایی ای دل به سر زلفش، دستی زده ای زین روی هم رشته به بازویی، … ادامه

به جز این مرا نماند، پس مرگ سرگذشتی

فرخی یزدی – غزل شماره 183 به جز این مرا نماند، پس مرگ سرگذشتی که منت ز سر گذشتم، چو توام به سر گذشتی ز غم جدایی تو، چو ز عمر سیر گشتم به مزار من گذر کن، به هوای سیر و گشتی اگرش جنون ناقص، نگرفته بود دامن ز چه فرق داد مجنون، به … ادامه

دست اجنبی افراشت، تا لوای ناامنی

فرخی یزدی – غزل شماره 182 دست اجنبی افراشت، تا لوای ناامنی فتنه سر به سر بگذاشت، سر به پای ناامنی شد به پا در این کشور، شور و شورش محشر گوش آسمان شد کر، از صدای ناامنی دسته ای به غم پابست، شسته اند از جان دست هر که را بینی هست، مبتلای ناامنی … ادامه

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی

فرخی یزدی – غزل شماره 181 آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود ز جان شستم از برای آزادی تا مگر به دست آرم دامن وصالش را می دوم به پای سر در قفای آزادی با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز حمله می کند دایم بر بنای آزادی در محیط طوفان زای، … ادامه

ریز بر خاک فنا ای خضر آب زندگی

فرخی یزدی – غزل شماره 180 (1) ریز بر خاک فنا ای خضر آب زندگی من ندارم چون تو این اندازه تاب زندگی دفتر عمر مرا ای مرگ سرتاپا بشوی پاک کن با دست خود ما را حساب زندگی خواب من خواب پریشان، خورد من خون جگر خسته گشتم ای خدا از خورد و خواب … ادامه

زین قیامی که تو با آن قد و قامت کردی

فرخی یزدی – غزل شماره 179 زین قیامی که تو با آن قد و قامت کردی در چمن راستی ای سرو قیامت کردی آخر ای غم تو چه دیدی ز دلم کز همه جا رخت بستی و در این خانه اقامت کردی قطره قطره شدی از دیده برون در شب هجر ای دل از بس … ادامه

خوبرویان که جگرگوشه ی نازند همه

فرخی یزدی – غزل شماره 178 خوبرویان که جگرگوشه ی نازند همه پی آزار دل اهل نیازند همه سوخت پروانه گر از شمع به ما روشن کرد که رخ افروختگان دوست گدازند همه بر سر زهد فروشان جهان پای بکوب که بر ابناء بشر دست درازند همه نتوان گفت به هر شیشه گری اسکندر گر … ادامه