بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 2 از 16 - ادبستان شعر پارسی

تا در خم آن گیسو چین و شکن افتاده

فرخی یزدی – غزل شماره 177 تا در خم آن گیسو چین و شکن افتاده بس بند و گره ز آن چین در کار من افتاده در مسلک آزادی ما را نبود هادی جز آنکه در این وادی خونین کفن افتاده شادم که در این عالم از حرص بنی آدم مسکین و غنی با هم … ادامه

ای توده دست قدرت از آستین برون کن

فرخی یزدی – غزل شماره 176 ای توده دست قدرت از آستین برون کن وین کاخ جور و کین را تا پایه سرنگون کن از اشک و آه ای دل کی می بری تو حاصل از انقلاب کامل خود را غریق خون کن با صد زبان حقگو لب بند از هیاهو در پنجه ی غم … ادامه

تا چند هوسرانی، دندان هوس بشکن

فرخی یزدی – غزل شماره 175 تا چند هوسرانی، دندان هوس بشکن بگذر ز گران جانی زندان نفس بشکن تو مرغ سلیمانی از چیست به زندانی؟ با بال و پرافشانی ارکان قفس بشکن گوید چو بدت نادان او را به خوشی برخوان چون پنبه ی نرم افغان در کام جرس بشکن گر باز گذارد پا … ادامه

از جور چرخ کجروش، وز دست بخت واژگون

فرخی یزدی – غزل شماره 174 از جور چرخ کجروش، وز دست بخت واژگون دارم دل و چشمی عجب، این جای غم آن جوی خون دوش از تصادف، شیخ و من، بودیم در یک انجمن کردیم از هر در سخن، او از جنان، من از جنون از اشک خونین دلخوشم، وز آه دل منت کشم … ادامه

گر خدا خواهد بجوشد بحر بی پایان خون

فرخی یزدی – غزل شماره 173 گر خدا خواهد بجوشد بحر بی پایان خون می شوند این ناخدایان غرق در طوفان خون با سرافرازی نهم پا در طریق انقلاب انقلابی چون شوم، دست من و دامان خون خیل دیوان را به دیوانخانه دعوت می کنم می گذارم نام دیوانخانه را دیوان خون کارگر را بهر … ادامه

بسته ی زنجیر بودن هست کار شیر و من

فرخی یزدی – غزل شماره 172 بسته ی زنجیر بودن هست کار شیر و من خون دل خوردن بود از جوهر شمشیر و من راستی گر نیستم با شیر از یک سلسله پس چرا دربند زنجیریم دائم شیر و من با دل سوراخ شب تا صبح گرم ناله ایم مانده ایم از بس به زندان … ادامه

بس به نام عمر مرگ هولناکی دیده ام

فرخی یزدی – غزل شماره 171 بس به نام عمر مرگ هولناکی دیده ام هر نفس این زندگانی را هلاکی دیده ام زندگی خواب است و در آن خواب عمری از خیال مُردم از بس خواب های هولناکی دیده ام بود آن هم دامن پر خون صحرای جنون در تمام عمر اگر دامان پاکی دیده … ادامه

به باد روی گلی در چمن چو ناله کنم

فرخی یزدی – غزل شماره 170 به باد روی گلی در چمن چو ناله کنم هزار خون به دل داغدار لاله کنم ز بس که خون به دلم کرده دست ساقی دهر مدام خون عوض باده در پیاله کنم به جد و جهد اگر عقده های چین شد باز من از چه رو به قضا … ادامه

سر خط عاشقی را روز الست دادم

فرخی یزدی – غزل شماره 169 سر خط عاشقی را روز الست دادم ننهاده پا در این راه سر را ز دست دادم تو با کمان ابرو دل را نشانه کردی من هم به دست و تیرت، جان ناز شست دادم عیبم مکن به سستی کز حربه ی درستی این نادرست ها را آخر شکست … ادامه

ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم

فرخی یزدی – غزل شماره 168 ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم چون سیم نداریم ز کس بیم نداریم شاهنشه اقلیم بقاییم به باطن در ظاهر اگر افسر و دیهیم نداریم دنیا همه مال همه گر هست چرا پس ما قسمتی از آن همه تقسیم نداریم هر مشکلی آسان شود از پرتو تصمیم … ادامه

ما مست و خراب از می صهبای الستیم

فرخی یزدی – غزل شماره 167 ما مست و خراب از می صهبای الستیم خمخانه تهی کرده و افتاده و مستیم با طره ی دلبند تو کردیم چو پیوند پیوند ز هر محرم و بیگانه گسستیم از سبحه ی صد دانه ی ارباب ریا به صد مرتبه این رشته ی زنار که بستیم فرقی که … ادامه

ز خود آرایی تن جامه ی جان چاک می خواهم

فرخی یزدی – غزل شماره 166 ز خود آرایی تن جامه ی جان چاک می خواهم ز خون افشانی دل دیده را نمناک می خواهم دل از خونسردی نوباوگان کاوه پر خون شد شقاوت پیشه ای خونریز چون ضحاک می خواهم چو از بالا نشستن آبرومندی نشد حاصل (1) نشیمن با گدای همنشین خاک می … ادامه