بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 3 از 16 - ادبستان شعر پارسی

از پی دیوانگی تا آستین بالا زدیم

فرخی یزدی – غزل شماره 165 از پی دیوانگی تا آستین بالا زدیم همچو مجنون خیمه را در دامن صحرا زدیم زندگانی بهر ما چون غیر دردسر نداشت بر حیات خود به دست مرگ پشت پا زدیم تا به مژگان تو دل بستیم در میدان عشق خویش را بر یک سپاهی با تن تنها زدیم … ادامه

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم

فرخی یزدی – غزل شماره 164 (1) ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم وین قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش که اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلاف چون نخواهم کج و خونریز چو … ادامه

فصل گل چو غنچه، لب را از غم زمانه بستم

فرخی یزدی – غزل شماره 163 (1) فصل گل چو غنچه، لب را از غم زمانه بستم از سرشک لاله رنگم، در چمن به خون نشستم ای شکسته بال بلبل، کن چو من فغان و غلغل تو الم چشیده هستی، من ستم کشیده هستم تا قلم نگردد آزاد، از قلم نمی کنم یاد گر قلم … ادامه

دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتم

فرخی یزدی – غزل شماره 162 دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتم آه سردی داشتم آری که دردی داشتم سرخ رویی یافتم از دولت بیدار چشم ورنه پیش از اشکباری رنگ زردی داشتم زورمندی بین که تنها پهلوان عشق بود گر به میدان محبت هم نبردی داشتم از رفیقان سفر ماندم عقب فرسنگ … ادامه

در میکده گر رند قدح نوش نبودیم

فرخی یزدی – غزل شماره 161 در میکده گر رند قدح نوش نبودیم همچو خم می این همه در جوش نبودیم یک صبح نشد شام که در میکده ی عشق از نشئه ی می بیخود و مدهوش نبودیم از جور خزانیم زبان بسته وگرنه هنگام بهار این همه خاموش نبودیم یک ذره اگر مهر و … ادامه

دیدی آخر به سر زلف تو پابست شدم

فرخی یزدی – غزل شماره 160 دیدی آخر به سر زلف تو پابست شدم پا در آن سلسله نگذاشته از دست شدم ننهادی قدمی بر سرم ای سرو بلند گر چه در راه تو من خاک صفت پست شدم کس چو من در طلب شاهد آزادی نیست زانکه با نیستی از پرتو آن هست شدم … ادامه

به حسرتی که چرا جای در قفس دارم

فرخی یزدی – غزل شماره 159 به حسرتی که چرا جای در قفس دارم ز سوز درد کنم ناله تا نفس دارم فضای تنگ قفس نیست درخور پرواز پریدنی به میان هوا، هوس دارم گدای خانه به دوش و سیاه مست و خموش نه بیم دزد و نه اندیشه از عسس دارم به شهسواری میدان … ادامه

ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگم

فرخی یزدی – غزل شماره 158 ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگم به سختی متصل با روزگار و بخت در جنگم دو رنگی چون پسند آید به چشم مردم دنیا به غیر از خون دل خوردن چه سازم من که یکرنگم خوشم با این تهیدستی بلندی جویم از پستی نه در … ادامه

روزگاری شد که سر تا پا دلی غمناک دارم

فرخی یزدی – غزل شماره 157 روزگاری شد که سر تا پا دلی غمناک دارم همچو صبح از دست غم هر شب گریبان چاک دارم من تن تنها و خلقی دشمن جانند، اما دوست چون شد دوست با من کی ز دشمن باک دارم آتش غم داد بر باد فنا بنیاد هستی اینک از آن … ادامه

مو به مو شرح غمت روزی که با دل گفته ایم

فرخی یزدی – غزل شماره 156 مو به مو شرح غمت روزی که با دل گفته ایم همچو تار طره ات سر تا قدم آشفته ایم فصل گل هم گر دل تنگم نشد وا نی شکفت ما و دل تا عمر باشد غنچه ی نشکفته ایم از شکاف سینه ی ما کن نظر تا بنگری … ادامه

گر برخی جانان من دلداده نبودم

فرخی یزدی – غزل شماره 155 گر برخی جانان من دلداده نبودم در دادن جان اینهمه آماده نبودم عیب و هنر خلق نمی شد ز من اظهار چون آینه گر پاکدل و ساده نبودم سرسبزی من جز ز تهیدستی من نیست چون سرو نبودم اگر آزاده نبودم خم بود اگر پشت من از بار تملق … ادامه

یاد باد آن شب که جا بر خاک کویی داشتیم

فرخی یزدی – غزل شماره 154 یاد باد آن شب که جا بر خاک کویی داشتیم تا سحر از آتش دل آبرویی داشتیم خرم آن روزی که در میخانه با میخوارگان تا به شب از نشئه ی می،های و هویی داشتیم سیل می از کوهسار خم به شهر افتاد دوش کاشکی ما هم به دوش … ادامه