بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 16 از 16 - ادبستان شعر پارسی

می دهد نیکو نشان کاخی مکان فتنه را

فرخی یزدی – غزل شماره 9 می دهد نیکو نشان کاخی مکان فتنه را محو می باید نمود این آشیان فتنه را صورت ولکان به خود بگرفته قصری باشکوه خون کند خاموش این آتشفشان فتنه را از قوام و بستگانش دیپلم باید گرفت در خیانت داد هر کس امتحان فتنه را گو به فامیل خیانت … ادامه

به هنگام سیه روزی علم کن قد مردی را

فرخی یزدی – غزل شماره 8 به هنگام سیه روزی علم کن قد مردی را ز خون سرخ فام خود بشوی این رنگ زردی را نصیب مردم دانا به جز خون جگر نبود در آن کشور که خلقش کرده عادت هرزه گردی را ز لیدرهای جمعیت ندیدم غیر خودخواهی از آن با جبر کردم اختیار … ادامه

ز بس ای دیده سر کردی شب غم اشکباری را

فرخی یزدی – غزل شماره 7 ز بس ای دیده سر کردی شب غم اشکباری را به روز خویش بنشاندی من و ابر بهاری را گدا و بینوا و پاکباز و مفلس و مسکین ندارد کس چو من سرمایه ی بی اعتباری را چرا چون نافه ی آهو نگردد خون دل دانا در آن کشور … ادامه

در سیاست آنکه شاگرد است طفل مکتبی را

فرخی یزدی – غزل شماره 6 در سیاست آنکه شاگرد است طفل مکتبی را کی به استادی تواند خویش سازد اجنبی را این وجیه المله ها هستند قاصر یا مقصر برکنید از دوششان پاگون صاحب منصبی را پای بنهادند گمراهانه در تیه ضلالت پیروی کردند هر قومی که شیخان صبی را خوب و بد را … ادامه

گر که تأمین شود از دست غم آزادی ما

فرخی یزدی – غزل شماره 5 گر که تأمین شود از دست غم آزادی ما می رود تا به فلک هلهله ی شادی ما ما از آن خانه خرابیم که معمار دو دل نیست یک لحظه در اندیشه ی آبادی ما بس که جان را به ره عشق تو شیرین دادیم تیشه خون می خورد … ادامه

ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ما

فرخی یزدی – غزل شماره 4 ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ما تا که آزادی بود دربند در بندیم ما خوار و زار و بی کس و بی خانمان و دربدر با وجود این همه غم، شاد و خرسندیم ما جای ما در گوشه ی صحرا بود مانند کوه گوشه گیر و … ادامه

بی سر و پایی اگر در چشم خوار آید تو را

فرخی یزدی – غزل شماره 3 بی سر و پایی اگر در چشم خوار آید تو را دل به دست آرش که یک روزی به کار آید تو را با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست دولت آن باشد ز در بی انتظار آید تو را دولت هر مملکت در اختیار ملت است آخر … ادامه

دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه را

فرخی یزدی – غزل شماره 2 دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه را مو به مو بگذاشت زیر بار دل ها شانه را نیست عاقل را خبر از عالم دیوانگی گر ز نادانی ملامت می کند، دیوانه را در عزای عاشق خود شمع سوزد تا به حشر خوب معشوق وفاداری بود، پروانه را … ادامه

گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ما

فرخی یزدی – غزل شماره 1 گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ما چون غیر خون نبارد، ابر بهاری ما با صد هزار دیده، چشم چمن ندیده در گلستان گیتی، مرغی به خواری ما بی خانمان و مسکین، بدبخت و زار و غمگین خوب اعتبار دارد، بی اعتباری ما این پرده ها اگر شد، … ادامه