بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 15 از 16 - ادبستان شعر پارسی

زاهدا چند کنی منع قدح نوشی را

فرخی یزدی – غزل شماره 21 زاهدا چند کنی منع قدح نوشی را که به عالم ندهم عالم مدهوشی را بایدش سوخت به هر جمع سراپا چون شمع هر که از دست دهد شیوه ی خاموشی را زندگی بی تو مرا ساخت چنان از جان سیر که طلب می کنم از مرگ هم آغوشی را … ادامه

سخت با دل، دل سخت تو به جنگ است اینجا

فرخی یزدی – غزل شماره 20 سخت با دل، دل سخت تو به جنگ است اینجا تا که را دل شکند شیشه و سنگ است اینجا در بهاران گل این باغ ز غم وا نشود غنچه تا فصل خزان با دل تنگ است اینجا نکنم شکوه ز مژگان تو اما چه کنم که دل آماجگه … ادامه

با بتی تا بطی از باده ی ناب است مرا

فرخی یزدی – غزل شماره 19 با بتی تا بطی از باده ی ناب است مرا گاه پیرانه سری عهد شباب است مرا گوش تا گوش جهان گر شودم زیر نگین چشم بر گوشه ی آن چشم خراب است مرا هست از کثرت جوشیدن دریای جنون داغ هایی که به دل همچو حباب است مرا … ادامه

تا دیده دلم عارض آن رشک پری را

فرخی یزدی – غزل شماره 18 تا دیده دلم عارض آن رشک پری را پوشیده به تن جامه ی دیوانه گری را چون مرد هنرپیشه به هر دوره ذلیل است خوش آنکه کند پیشه ی خود بی هنری را شب تا به سحر در طلب صبح وصالت بگرفته دلم دامن آه سحری را در عصر … ادامه

از بس که غم به سینه ی من بسته راه را

فرخی یزدی – غزل شماره 17 از بس که غم به سینه ی من بسته راه را دیگر مجال آمد و شد نیست آه را دانم چو دیده دید، دل از کف رود ولی نتوان نگاه داشت ز خوبان نگاه را هر شب ز عشق روی تو ای آفتاب روی از دود آه تیره کنم … ادامه

همین بس است ز آزادگی نشانه ی ما

فرخی یزدی – غزل شماره 16 همین بس است ز آزادگی نشانه ی ما که زیر بار فلک هم نرفته شانه ی ما ز دست حادثه پامال شد به صد خواری هر آن سری که نشد خاک آستانه ی ما میان این همه مرغان بسته پر ماییم که داده جور تو بر باد آشیانه ی … ادامه

شبیه ماه مکن طفل خردسال مرا

فرخی یزدی – غزل شماره 15 شبیه ماه مکن طفل خردسال مرا چو آفتاب نخواهی اگر زوال مرا در این قفس چو مرا قدرت پریدن نیست خوشم که سنگ حوادث شکست بال مرا نهاد سر به بیابان ز غم دل وحشی چو دید آهوی شیر افکن غزال مرا هزار نکته ز اسرار عشق می گفتیم … ادامه

با دل آغشته در خون گر چه خاموشیم ما

فرخی یزدی – غزل شماره 14 با دل آغشته در خون گر چه خاموشیم ما (1) لیک چون خُم دهان کف کرده در جوشیم ما ساغر تقدیر ما را مست آزادی نمود زین سبب از نشئه ی آن باده مدهوشیم ما گر تویی سرمایه دار با وقار تازه چرخ کهنه رند لات و لوت خانه … ادامه

زد فصل گل چو خیمه به هامون جنون ما

فرخی یزدی – غزل شماره 13 زد فصل گل چو خیمه به هامون جنون ما از داغ تازه سوخت دل لاله گون ما آن دم به خون دیده نشستیم تا کمر کان سنگدل ببست کمر را به خون ما ما جز برای خیر بشر دم نمی زنیم این است یک نمونه ز راز درون ما … ادامه

غارت غارتگران شد مال بیت المال ما

فرخی یزدی – غزل شماره 12 غارت غارتگران شد مال بیت المال ما با چنین غارتگرانی وای بر احوال ما اذن غارت را به این غارتگران داده است سخت سستی و خون سردی و نادانی و اهمال ما زاهد ما بهر استبداد و آزادی به جنگ تا چه سازد بخت او تا چون کند اقبال … ادامه

سرپرست ما که می نوشد سبک رطل گران را

فرخی یزدی – غزل شماره 11 سرپرست ما که می نوشد سبک رطل گران را می کند پامال شهوت دسترنج دیگران را پیکر عریان دهقان را در ایران یاد نارد آنکه در پاریس بوسد روی سیمین پیکران را شد سیه روز جهان، از لکه ی سرمایه داری باید از خون شست یکسر باختر تا خاوران … ادامه

باز گویم این سخن را گر چه گفتم بارها

فرخی یزدی – غزل شماره 10 باز گویم این سخن را گر چه گفتم بارها می نهند این خائنین بر دوش ملت بارها پرده های تار و رنگارنگی آید در نظر لیک مخفی در پس آن پرده ها اسرارها مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند الحذر باری از آن مجلس که دارد مارها دفع این کفتارها … ادامه