بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 14 از 16 - ادبستان شعر پارسی

هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت

فرخی یزدی – غزل شماره 33 هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت در دفتر زمانه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت در پیشگاه اهل خرد نیست محترم هر کس که فکر جامعه را محترم نداشت با آنکه جیب و … ادامه

آن طایری که در قفس تنگ خانه داشت

فرخی یزدی – غزل شماره 32 آن طایری که در قفس تنگ خانه داشت در دل کجا دگر هوس آب و دانه داشت دست زمانه کی کندش پایمال جور هر سر که پاس خدمت این آستانه داشت بهر گره گشایی دل تاخت تا ختن آن باد مشکبوی که در دست شانه داشت ما را به … ادامه

در چمن تا قد سرو تو برافراخته است

فرخی یزدی – غزل شماره 31 در چمن تا قد سرو تو برافراخته است روز و شب نوحه گری کار من و فاخته است بُرد با کهنه حریفی است که در بازی عشق هر چه را داشته چون من همه را باخته است به گمان غلط آن ترک کمانکش چون تیر روزگاریست مرا از نظر … ادامه

از قناعت خواجه ی گردون مرا تابنده است

فرخی یزدی – غزل شماره 30 از قناعت خواجه ی گردون مرا تابنده است پیش چشمم چشمه ی خورشید کی تابنده است پر نگردد کاسه ی چشم غنی از حرص و آز کیسه اش هر چند از مال فقیر آکنده است حال ماضی سربسر با ناامیدی ها گذشت زین سپس تقدیر با پیش آمد آینده … ادامه

زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت

فرخی یزدی – غزل شماره 29 زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت مشکل ما را به مردن خوب آسان کرد و رفت جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری چند روزی تکیه بر تخت سلیمان … ادامه

در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت

فرخی یزدی – غزل شماره 28 در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت حق خود را از دهان شیر می باید گرفت تا که استبداد سر در پای آزادی نهد دست خود بر قبضه ی شمشیر می باید گرفت حق دهقان را اگر ملاک، مالک گشته است از کفش بی آفت تأخیر می باید گرفت … ادامه

چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 27 چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیست گر ترک جفا را نکنی شرط وفا نیست کس بار نبست از سر کویت که دو صد بار در هر قدم او را نظری سوی قفا نیست بر خواهش غیر از چه تو را هست سر جنگ با آنکه مرا … ادامه

با فکر تو موافق ناموس انقلاب

فرخی یزدی – غزل شماره 26 با فکر تو موافق ناموس انقلاب باید زدن به دیر کهن کوس انقلاب گر دست من رسد ز سر شوق می روم تا خوابگاه مرگ به پابوس انقلاب از بهر حفظ ملک گزرسس بیاورم در اهتزاز پرچم سیروس انقلاب خون هزار زاغ بریزم به بوم خویش آید به جلوه … ادامه

نای آزادی کند چون نی نوای انقلاب

فرخی یزدی – غزل شماره 25 نای آزادی کند چون نی نوای انقلاب باز خون سازد جهان را نینوای انقلاب انقلاب ما چو شد از دست ناپاکان شهید نیست غیر از خون پاکان خون بهای انقلاب اندرین طوفان خدا داند که کی غالب شود ناخدای ارتجاعی یا خدای انقلاب تا تو را در راه آزادی … ادامه

شرط خوبی نیست تنها جان من گفتار خوب

فرخی یزدی – غزل شماره 24 شرط خوبی نیست تنها جان من گفتار خوب خوبی گفتار داری بایدت رفتار خوب گر تو را تعمیر این ویران عمارت لازم است باید از بهر مصالح آوری معمار خوب بت پرست خوب به از خودپرست بد رفیق یار بد بدتر بود صد بار از اغیار خوب خوب دانی … ادامه

باور نکنی گر غم دل گفتن ما را

فرخی یزدی – غزل شماره 23 باور نکنی گر غم دل گفتن ما را بین از اثر اشک به خون خفتن ما را صد بار بهار آمد و یکبار ندیدند مرغان مصیبت زده بشکفتن ما را در زندگی از بس که گرانجانی ما دید حاضر نبود مرگ پذیرفتن ما را رَفت از بر من گرچه … ادامه

با آنکه کسی نیست به وارستگی ما

فرخی یزدی – غزل شماره 22 با آنکه کسی نیست به وارستگی ما هست از چه به گیسوی تو دلبستگی ما بشکست مرا پشت اگر بار درستی میزان درستی شده بشکستگی ما ما خسته دلان قلب جهانیم و از اینرو دل خسته جهانیست ز دلخستگی ما در مملکتی کاتش آشوب بود تند بیجا نبود کندی … ادامه