بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 13 از 16 - ادبستان شعر پارسی

راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سست

فرخی یزدی – غزل شماره 45 راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سست رفتی و عهد شکستی نبد این کار درست روز اول ز غمت مردم و شادم که به مرگ چاره ی آخر خود خوب نمودم ز نخست لاله آن روز چو من شد به چمن داغ به دل کز سمن سبزه و … ادامه

در غمت کاری که آه آتشینم کرده است

فرخی یزدی – غزل شماره 44 در غمت کاری که آه آتشینم کرده است آنقدر دانم که خاکسترنشینم کرده است دولت وصل تو شیرین لب بر غم آسمان با گدایی خسرو روی زمینم کرده است تا برون آرم دمار از آن گروه مار دوش تربیت همدوش پور آبتینم کرده است خاک کوی آن بهشتی طلعت … ادامه

بی زر و زور کجا زاری ما را ثمر است

فرخی یزدی – غزل شماره 43 بی زر و زور کجا زاری ما را ثمر است در محیطی که ثمر بر اثر زور و زر است رأی خود را ز خریت به پشیزی بفروخت بس که این گاو و خر از قیمت خود بیخبر است هر چه رأی از دل صندوق برون می آید دادش … ادامه

عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

فرخی یزدی – غزل شماره 42 عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق آسمان دامنم را پر … ادامه

کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت

فرخی یزدی – غزل شماره 41 کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت هیچکس همچو تو بیدادگری یاد نداشت گوش فریاد شنو نیست خدایا در شهر ورنه از دست تو کس نیست که فریاد نداشت خوش به گل درد دل خویش به افغان می گفت مرغ بیدل خبر از حیله ی صیاد نداشت … ادامه

جهان نمای درستی، دل شکسته ی ماست

فرخی یزدی – غزل شماره 40 جهان نمای درستی، دل شکسته ی ماست کلید قفل حقیقت زبان بسته ی ماست مگو چه دانه ی تسبیح از چه پامالیم که عیب ما همه از رشته ی گسسته ی ماست دو دسته یکسره در جنگ و توده ی بدبخت در این مبارزه پامال هر دو دسته ی … ادامه

این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 39 این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم در خم زلفت کسی مشگل گشا چون باد نیست کوه کندن درخور سرپنجه ی عشق است و بس ورنه این زور و هنر … ادامه

این نیست عرق کز رخ آن ماه جبین ریخت

فرخی یزدی – غزل شماره 38 این نیست عرق کز رخ آن ماه جبین ریخت خورشید فلک رشته ی پروین به زمین ریخت دیگر مزن از صلح و صفا دم که حوادث در خرمن ابناء بشر آتش کین ریخت زهری که ز سرمایه به دم داشت توانگر در کام فقیران به دم بازپسین ریخت هر … ادامه

در شرع ما که قاعده ی اختصاص نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 37 در شرع ما که قاعده ی اختصاص نیست حق عوام نیز قبول خواص نیست دیگر دم از تفاوت شاه و گدا مزن بگزین طریقه ای که در آن اختصاص نیست گفتم که انتقام ز اشراف دون بگیر گفتی هنوز موقع کین و قصاص نیست اینک به چنگ مرتجعین اوفتاده … ادامه

هر لحظه مزن در، که در این خانه کسی نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 36 هر لحظه مزن در، که در این خانه کسی نیست بیهوده مکن ناله، که فریادرسی نیست شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست آزادی اگر می طلبی غرقه به خون باش کاین گلبن نوخاسته بی خار و خسی نیست دهقان … ادامه

دل زارم که عمرش جز دمی نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 35 دل زارم که عمرش جز دمی نیست دمی بی یاد روی همدمی نیست به یاد همدم این یک دم تو خوش باش که این دم هم دمی هست و دمی نیست در این عالم خوشم با عالم عشق که در عالم به از این عالمی نیست ندارد صبح عیدی … ادامه

جان من تنها نه خوبان را صباحت لازم است

فرخی یزدی – غزل شماره 34 جان من تنها نه خوبان را صباحت لازم است غیر خوبی خوبرویان را ملاحت لازم است مرد با آزرم را در پیش مردم آب نیست تا دو نان گیری از این دونان وقاحت لازم است تا ز دشنامی مگر آن لب نمک پاشی است بر دل صد پاره ی … ادامه