بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 12 از 16 - ادبستان شعر پارسی

از دست تو کس همچو من بی سر و پا نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 57 از دست تو کس همچو من بی سر و پا نیست گر هست چو من این همه انگشت نما نیست خود عقده ی خود را ز دل از گریه گشودم دیدم که کسی بهر کسی عقده گشا نیست از صفحه ی زنگاری افلاک شود محو هر نام که در … ادامه

از ره داد ز بیدادگران باید کشت

فرخی یزدی – غزل شماره 56 از ره داد ز بیدادگران باید کشت اهل بیدادگر این است و گران باید کشت پرده ی ملک دریدند چو از پرده دری فاش و بی پرده از این پرده دران باید کشت آنکه خوش پوشد و خوش نوشد و بیکار بود چون خورد حاصل رنج دگران باید کشت … ادامه

آن پابرهنه را که به دل حرص و آز نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 55 آن پابرهنه را که به دل حرص و آز نیست سرمایه دار دهر چو او بی نیاز نیست گر دیگران تعین ممتاز قائلند ما و مرام خود که در آن امتیاز نیست کوته نشد زبان عدو گر ز ما، چه غم شادیم از آنکه عمر خیانت دراز نیست با … ادامه

قمری چو من مدیح تو سرو چمن نگفت

فرخی یزدی – غزل شماره 54 قمری چو من مدیح تو سرو چمن نگفت گر گفت مدح سرو چمن همچو من نگفت هر جا روی حکایت شیرین و خسرو است یک تن سخن ز درد دل کوهکن نگفت پروانه از شراره ای از دست رفت لیک با آنکه شمع سوخت سراپا سخن نگفت هر کس … ادامه

مرگ هم در شب هجران به من ارزانی نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 53 مرگ هم در شب هجران به من ارزانی نیست بی تو گر زنده بماندم ز گران جانی نیست مشکل هر کسی آسان شود از مرگ اما مشکل عشق بدین سهلی و آسانی نیست سربسر غافل و پامال شد ایمان از کفر گوئیا در تن ما عرق مسلمانی نیست جز … ادامه

روزگاریست که در دشت جنون خانه ی ماست

فرخی یزدی – غزل شماره 52 روزگاریست که در دشت جنون خانه ی ماست عهد مجنون شد و دور دل دیوانه ی ماست آنکه خود سازد و جان بازد و پروا نکند در بر شمع جهانسوز تو پروانه ی ماست هست جانانه ی ما شاهد آزادی و بس جان ما در همه جا برخی جانانه … ادامه

هیچ چیزی نیست کاندر قبضه ی اشراف نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 51 هیچ چیزی نیست کاندر قبضه ی اشراف نیست گر وکالت هم فتد در چنگشان انصاف نیست شاه و دربار و وزارت عز و جاه و ملک و مال هیچ چیزی نیست کاندر قبضه ی اشراف نیست عاقلان دیوانه ام خوانند و چون مجنون مرا از جنون خود، به حکم … ادامه

غم نیست که با اهل جفا مهر و وفا داشت

فرخی یزدی – غزل شماره 50 غم نیست که با اهل جفا مهر و وفا داشت با اهل وفا از چه دگر جور و جفا داشت از کوی تو آن روز که دل بار سفر بست در هر قدمی دیده ی حسرت به قفا داشت همچشمی چشمان سیاه تو نمی کرد در چشم اگر نرگس … ادامه

گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است

فرخی یزدی – غزل شماره 49 گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون نیش آن خار که از دست تو در پای من است رخت بربست ز دل شادی و هنگام وداع با غمت گفت … ادامه

شب غم روز من و ماه محن سال من است

فرخی یزدی – غزل شماره 48 شب غم روز من و ماه محن سال من است روزگاریست که از دست تو این حال من است بس که دلتنگ از این زندگی تلخ شدم مردن اکنون به خدا غایت آمال من است دوست با هر که شدم دشمن جانم گردید چه کنم این همه از شومی … ادامه

ما را ز انقلاب سر انتخاب نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 47 ما را ز انقلاب سر انتخاب نیست چون انتخاب ما به جز از انقلاب نیست دستور انتخاب به دستور داده است دستی که جز به خون دل ما خضاب نیست افراد خوب جمله زیان می کنند و سود الا نصیب “لیدر عالی جناب” نیست گر پرسشی کنی ز خطایای … ادامه

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 46 (1) سوگواران را مجال بازدید و دید نیست بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست گفتن لفظ مبارکباد طوطی در قفس شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست هر که شادی می کند از دوده جمشید نیست سر … ادامه