بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 11 از 16 - ادبستان شعر پارسی

ای دوره ی طهمورث، دل یکدله باید کرد

فرخی یزدی – غزل شماره 69 ای دوره ی طهمورث، دل یکدله باید کرد یک سلسله دیوان را در سلسله باید کرد تا این سر سودایی، از شور نیفتاده در راه طلب پا را، پر آبله باید کرد بدبختی ما تنها از خارجه چون نبود هر شکوه که ما داریم از داخله باید کرد با … ادامه

باید ایندور اگر عالی و گردون باشد

فرخی یزدی – غزل شماره 68 (1) باید ایندور اگر عالی و گردون باشد گنگ و کور و کر و سرگشته چو گردون باشد در محیطی که پسند همه دیوانه گری است عاقل آن است که در کسوت مجنون باشد خسرو کشور ما تا بود این شیرین کار لاله سان دیده ی مردم همه گلگون … ادامه

این ستمکاران که می خواهند سلطانی کنند

فرخی یزدی – غزل شماره 67 این ستمکاران که می خواهند سلطانی کنند عالمی را کشته تا یکدم هوسرانی کنند آنچه باقی مانده از دربار چنگیز و نِرُن بار بار آورده و سربار ایرانی کنند جشن و ماتم پیش ما باشند یکی چون بره را روزگار جشن و ماتم هر دو قربانی کنند روز شادی … ادامه

آن دست دوستی که در اول نگار داد

فرخی یزدی – غزل شماره 66 راجع به قرارداد وثوق الدوله (قرارداد اوت 1919 ایران و انگلیس) آن دست دوستی که در اول نگار داد با دشمنی به خون دل آخر نگار داد دیدی که باغبان جفاپیشه عاقبت بر باد آشیانه چندین هزار داد می خواست خون ز کشور دارا رود چو جوی دستی که … ادامه

چمن از لاله چو بنهاد به سر افسر سرخ

فرخی یزدی – غزل شماره 65 چمن از لاله چو بنهاد به سر افسر سرخ پای گل زن ز کف سبز خطان ساغر سرخ اشک چون سیم سپیدم شد از آن خون که ز خلق زردرویی کشد آن کس که ندارد زر سرخ گر چه من قاتل دل را نشناسم اما دیده ام در کف … ادامه

زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت

فرخی یزدی – غزل شماره 64 زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت مشکل ما را به مردن خوب آسان کرد و رفت جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت روی خود را آن پری … ادامه

غیر خون آبروی توده ی زحمتکش نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 63 غیر خون آبروی توده ی زحمتکش نیست باد بر هم زن خاکستر این آتش نیست هست سیم و زر ما پاکدلان پاکی قلب قلب قلب است که درگاه محک، بی غش نیست در کمان خانه ی ابروی تو در گاه نگاه تیرهاییست که در ترکش کی آرش نیست من … ادامه

پیش عاقل بی تخصص گر عمل معقول نیست

فرخی یزدی – غزل شماره 62 پیش عاقل بی تخصص گر عمل معقول نیست پس چرا در کشور ما این عمل معمول نیست واردات و صادرات ما تعادل چون نداشت هر چه می خواهی در ایران فقر هست و پول نیست با فلاکت مملکت از چهار سو پر سائل است وز برای اینهمه سائل کسی … ادامه

دوش از مهر به من آن مه محبوب گذشت

فرخی یزدی – غزل شماره 61 دوش از مهر به من آن مه محبوب گذشت چشم بد دور که آن ماه به من خوب گذشت مگذر از بیشه ی ما نیست گرت جرأت شیر که در اینجا نتوان با دل مرعوب گذشت مردم از کشمکش زندگی و حیف که عمر همه در پیچ و خم … ادامه

آنکه آتش برفروزد آه دل افروز ماست

فرخی یزدی – غزل شماره 60 آنکه آتش برفروزد آه دل افروز ماست وآنکه عالم را بسوزد ناله ی جان سوز ماست بر سر ما پا مزن مُنعم که چندی بعد از این طایر اقبال و دولت مرغ دست آموز ماست نیست جز انگشتری این گنبد فیروز رنگ گردشش آن هم به دست طالع فیروز … ادامه

روزگاریست که در دشت جنون خانه ی ماست

فرخی یزدی – غزل شماره 59 (1) روزگاریست که در دشت جنون خانه ی ماست عهد مجنون شد و دور دل دیوانه ی ماست پیش زور و زر غالب همه تسلیم شدند آنکه تسلیم نشد همت مردانه ی ماست شانه ای نیست که از بار تملق خم نیست راست گر هست از این بار گران … ادامه

کینه ی دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟

فرخی یزدی – غزل شماره 58 کینه ی دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟ بس که مهر دوست آنجا هست جای کینه نیست ! نقد جان را رایگان در راه آزادی دهیم گر به جیب و کیسه ی ما مفلسان نقدینه نیست گنج عزت کنج عزلت بود آن را دل چو یافت دیگرش از … ادامه