بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 10 از 16 - ادبستان شعر پارسی

اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی باید

فرخی یزدی – غزل شماره 81 اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی باید وگر همدرد مجنونی غم دیوانگی باید رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم هم وزین خویشان نامحرم مرا بیگانگی باید من و گنج سخن سنجی که کنجی خواهد و رنجی چو من گر اهل این گنجی تو را ویرانگی باید … ادامه

پیش خود تا فکر نفع بی نهایت می کند

فرخی یزدی – غزل شماره 80 پیش خود تا فکر نفع بی نهایت می کند کارفرما کارگر را کی رعایت می کند ماه نو با روی پر خون شفق را کن نگاه کان ز داس و دست دهقانان حکایت می کند فوری از نای وزیر آید نوای راضیم از فلان مأمور اگر ملت شکایت می … ادامه

در کهن ایران ویران انقلابی تازه باید

فرخی یزدی – غزل شماره 79 در کهن ایران ویران انقلابی تازه باید سخت از این سست مردم قتل بی اندازه باید تا مگر از زردرویی رخ بتابیم ای رفیقان چهره ی ما را ز خون سرخ دشمن غازه باید نام ما، در پیش دنیا پست از بی همتی شد غیرتی چون پور کیخسرو بلند … ادامه

با ادب در پیش قانون هر که زانو می زند

فرخی یزدی – غزل شماره 78 با ادب در پیش قانون هر که زانو می زند چرخ نوبت را به نام نامی او می زند وانکه شد تسلیم عدل و پیش قانون سر نهاد پایه ی قدرش به کاخ مهر پهلو می زند تا بود سرمایه بهر درهمی سرمایه دار خویشتن را از طمع زینسو … ادامه

با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد

فرخی یزدی – غزل شماره 77 با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد کس ندانست که در پرده چه رازی دارد بر سر زلف تو دارد هوس چنگ زدن دست کوتاه من امید درازی دارد گرو آخر ببرد درگه بازی ز حریف پاکبازی که دل و دیده ی بازی دارد خواجه گاهی به … ادامه

جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزد

فرخی یزدی – غزل شماره 76 جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزد الا خطر از تیر نگاه تو نریزد آهسته بزن شانه بر آن زلف پریشان تا جمع دل از طرف کلاه تو نریزد کانون شدی ای سینه مگر کز شرر دل جز اخگر غم زآتش آه تو نریزد تا در خم … ادامه

دل در کف بیداد تو جز داد ندارد

فرخی یزدی – غزل شماره 75 دل در کف بیداد تو جز داد ندارد ای داد که کس همچو تو بیداد ندارد فریادرسی نیست در این مُلک وگرنه کس نیست که از دست تو فریاد ندارد این کشور ویرانه که ایران بودش نام از ظلم یکی خانه ی آباد ندارد دل ها همه گردیده خراب … ادامه

آنکه اندر دوستی ما را در اول یار بود

فرخی یزدی – غزل شماره 74 آنکه اندر دوستی ما را در اول یار بود دیدی آخر بهر ملت دشمن خونخوار بود وآنکه ما او را صمد جو سالها پنداشتیم در نهانش صد صنم پیچیده در دستار بود زاهد مردم فریب ما که زد لاف صلاح روز اندر مسجد و شب خانه ی خمار بود … ادامه

نارفیقان چون به یکرنگان دو رنگی می کنند

فرخی یزدی – غزل شماره 73 نارفیقان چون به یکرنگان دو رنگی می کنند از چه تفسیر دو رنگی را زرنگی می کنند در مقام صلح این قوم ار سپر انداختند تیغ بازی با سلحشوران جنگی می کنند دیو را خوانند همسنگ پری هنگام مهر روم را درگاه کین همرنگ زنگی می کنند عرض و … ادامه

ز انقلابی سخت جاری سیل خون باید نمود

فرخی یزدی – غزل شماره 72 (1) ز انقلابی سخت جاری سیل خون باید نمود وین بنای سست پی را سرنگون باید نمود از برای نشر آزادی زبان باید گشاد ارتجاعیون عالم را زبون باید نمود تا که در نوع بشر گردد تساوی برقرار سعی در الغاء القاب و شئون باید نمود ثروت آن کس … ادامه

خیزید ز بیدادگران داد بگیرید

فرخی یزدی – غزل شماره 71 (1) خیزید ز بیدادگران داد بگیرید وز دادستانان جهان یاد بگیرید در دادستانی ره و رسم ار نشناسید در مدرسه این درس ز استاد بگیرید از تیشه و از کوه گران یاد بیارید سرمشق در این کار ز فرهاد بگیرید فاسد شده خون در بدن عارف و عامی دستور … ادامه

به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می گردد

فرخی یزدی – غزل شماره 70 (1) به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می گردد مگر روزی که از این بند غم آزاد می گردد ز آزادی جهان آباد و چرخ کشور دارا پس از مشروطه با افزار استبداد می گردد طپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته رساتر گر شود این ناله … ادامه