بایگانی‌های غزلیات فرخی یزدی - صفحه 4 از 16 - ادبستان شعر پارسی

به کوی ناامیدی شمع آسا محفلی دارم

فرخی یزدی – غزل شماره 153 به کوی ناامیدی شمع آسا محفلی دارم ز اشک و آه خود در آب و آتش منزلی دارم بلا و محنت و رنج و پریشانی و درد و غم هزاران خرمن از کشت محبت حاصلی دارم شد از دارالشفای مرگ، درمان درد مهجوری برای درد خود زین پس علاج … ادامه

گذشتم از سرافرازی، سر افتادگی دارم

فرخی یزدی – غزل شماره 152 گذشتم از سرافرازی، سر افتادگی دارم گرفتم رنگ بی رنگی، هوای سادگی دارم مرا شد نیستی هستی، بلندی جُستم از پستی چو سروم کز تهیدستی، بر آزادگی دارم گرم دشمن بود تنها، به جان دوست من تنها برای رفع دشمن ها، به جان ایستادگی دارم من آن خونین دل … ادامه

خوش آنکه در طریق عدالت قدم زنیم

فرخی یزدی – غزل شماره 151 خوش آنکه در طریق عدالت قدم زنیم با این مرام در همه عالم، علم زنیم این شکل زندگی نبود قابل دوام خوب است این طریقه ی بد را به هم زنیم قانون عادلانه تر از این کنیم وضع آنگاه بر تمام قوانین قلم زنیم دست صفا دهیم به معمار … ادامه

زان طره به پای دل، تا سلسله ها دارم

فرخی یزدی – غزل شماره 150 زان طره به پای دل، تا سلسله ها دارم از دست سر زلفت، هر شب گله ها دارم کار تو دل آزاری، شغل من و دل زاری تو غلغله ها داری، من مشغله ها دارم در این ره بی پایان، وامانده و سرگردان از بس که به پای جان، … ادامه

هر چند که با فکر جوانیم که بودیم

فرخی یزدی – غزل شماره 149 هر چند که با فکر جوانیم که بودیم در پیروی پیر مغانیم که بودیم گر هستی ما را ببرد باد مخالف خاک قدم باده کشانیم که بودیم با آنکه بهار آمد و بشکفت گل سرخ ما زرد رخ از باد خزانیم که بودیم عمریست که از سوز فراق تو … ادامه

گر ز روی معدلت آغشته در خون می شویم

فرخی یزدی – غزل شماره 148 گر ز روی معدلت آغشته در خون می شویم هر چه بادا باد ما تسلیم قانون می شویم عاقلی چون در محیط ما بود دیوانگی زین سبب چندی خردمندانه مجنون می شویم لطمه ی ضحاک استبداد ما را خسته کرد با درفش کاویان روزی فریدون می شویم یا به … ادامه

تا در اقلیم قناعت خودنمایی کرده ایم

فرخی یزدی – غزل شماره 147 تا در اقلیم قناعت خودنمایی کرده ایم بر زمین چون آسمان فرمانروایی کرده ایم عشق ما را در ردیف بندگان هم جا نداد با وجود آنکه یک عمری خدایی کرده ایم استخوان بشکسته ایم اما به ایمان درست خاک استغنا به فرق مومیایی کرده ایم جایگاه عرش ما را … ادامه

غم چو زور آور با شادی قدح نوشی کنم

فرخی یزدی – غزل شماره 146 غم چو زور آور با شادی قدح نوشی کنم درد و غم را چاره با داروی بیهوشی کنم گر مرا گردد میسر روز عفو و انتقام دوست می دارم که از دشمن خطاپوشی کنم در فراموشی غمت می کرد از بس یاد دل تا قیامت یاد ایام فراموشی کنم … ادامه

چون باد تا در آن خم گیسو درآمدیم

فرخی یزدی – غزل شماره 145 چون باد تا در آن خم گیسو درآمدیم با خون دل چو نافه ی آهو درآمدیم با پای خسته در ره بی انتهای عشق رفتیم آنقدر که به زانو درآمدیم دامان پاک ما اگر آلوده شد ز می از آب توبه شُکر که نیکو درآمدیم روی تو در برابر … ادامه

تا که در ساغر شراب صاف بی غش کرده ایم

فرخی یزدی – غزل شماره 144 تا که در ساغر شراب صاف بی غش کرده ایم بر سر غم خاک از آن آب چو آتش کرده ایم قدر ما در می کشی می خوارگان دانند و بس چون به عمری خدمت رندان می کش کرده ایم سعی و کوشش چون اثر در سرنوشت ما نداشت … ادامه

گر چه دل سوخته و عاشق و جان باخته ایم

فرخی یزدی – غزل شماره 143 گر چه دل سوخته و عاشق و جان باخته ایم باز با این همه دل سوختگی ساخته ایم اثر آتش دل بین که از آن شمع صفت اشک ها ریخته در دامن و بگداخته ایم با همه مقصد خیری که مرام من و توست در بنی نوع بشر ولوله … ادامه

با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیم

فرخی یزدی – غزل شماره 142 با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیم ای دوست دل از مهر تو برداشته بودیم دردا که نبودش به جز از کینه ثمر هیچ تخمی که ز مهر تو به دل کاشته بودیم ز آن پیش که آزاد شود سرو تهیدست ما پرچم آزادگی افراشته بودیم تشکیل غلط قاعده … ادامه