ای دوست، الغیاث! که جانم بسوختی
فخرالدین عراقی- غزل شماره 245 ای دوست، الغیاث! که جانم بسوختی فریاد! کز فراق روانم بسوختی در بوتهٔ بلا تن زارم گداختی در آتشِ عنا دل و جانم بسوختی دانم که: سوختی ز غم عشق خود مرا لیکن ندانم آنکه چه سانم بسوختی؟ می سوزیم درون و تو در وی نشستهای پیدا نمی شود، که … ادامه



