بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 2 از 26 - ادبستان شعر پارسی

دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 293 دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی که در وی خوشدلی را نیست جایی دل مسکین چرا غمگین نباشد؟ که در عالم نیابد دلربایی تن مهجور چون رنجور نبوَد؟ چه تاب کوه دارد رشته تایی؟ چگونه غرق خونابه نباشم؟ که دستم می‌نگیرد آشنایی بمیرد دل چو دلداری نبیند بکاهد جان چون … ادامه

در کوی تو لولیی، گدایی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 292 در کوی تو لولیی، گدایی آمد به امید مرحبایی بر خاک درت گدای مسکین با آنکه نرفته بود جایی از دولت لطف تو، که عام است محروم چراست بی ‌نوایی؟ پیش که رود؟ کجا گریزد؟ از دست غمت شکسته پایی مگذار که بی نصیب ماند از درگه پادشه گدایی چشمم … ادامه

چه بوَد گر نقاب بگشایی؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 291 چه بوَد گر نقاب بگشایی؟ بیدلان را جمال بنمایی؟ مفلسان را نظاره‌ای بخشی؟ خستگان را دمی ببخشایی؟ عمر ما شد، دریغ! ناشده ما بر سر کوی تو تماشایی با وصالت نپخته سودایی از فراغت شدیم سودایی چه توان کرد؟ یار می‌نشنوی هیچ باشد که یار ما آیی؟ جان را به … ادامه

پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 290 پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی پسرا، می مغانه دهی ار حریف مایی که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشم که دگر نماند ما را سر توبهٔ ریایی می … ادامه

بیا، که بی‌ تو به جان آمدم ز تنهایی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 289 بیا، که بی‌ تو به جان آمدم ز تنهایی نمانده صبر و مرا بیش ازین شکیبایی بیا، که جان مرا بی ‌تو نیست برگ حیات بیا، که چشم مرا بی‌ تو نیست بینایی بیا، که بی ‌تو دلم راحتی نمی‌یابد بیا، که بی ‌تو ندارد دو دیده بینایی اگر جهان … ادامه

بوَد آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 288 بوَد آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟ نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟ بسکه سودای سر زلف تو … ادامه

ای ربوده دلم به رعنایی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 287 ای ربوده دلم به رعنایی این چه لطف است و آن چه زیبایی؟ بیم آن است کز غمِ عشقت سر بر آرد دلم به شیدایی از خجالت خجل شود خورشید گر تو بُرقع ز روی بگشایی زیر برقع چو آفتاب منیر اندر ابر لطیف پیدایی در جمالت لطافتی است که … ادامه

ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 286 ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟ کی روی خوبت با ما نمایی؟ بی‌ تو چنانم کز جان به جانم هر سو دوانم، آخر کجایی؟ بیمار خود را می‌پرس گه گه پیوسته از ما مگزین جدایی جانا، چه باشد؟ گر در همه عمر گرد دل ما یک دم برآیی تا کی … ادامه

بیا، تا بیدلان را زار بینی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 285 بیا، تا بیدلان را زار بینی روان خستگان افکار بینی تن درماندگان رنجور یابی دل بیچارگان بیمار بینی به کوی عاشقان خود گذر کن که مشتاقان خود را زار بینی میان خاک و خون افتاده حیران زهر جانب دو صد خونخوار بینی بسا جانِ عزیزِ مستمندان که بر خاک در … ادامه

نگویی باز: کای غم خوار چونی؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 284 نگویی باز: کای غم خوار چونی؟ همیشه با غم و تیمار چونی؟ کجایی؟ با فراقم در چه کاری؟ جدا افتاده از دلدار چونی؟ مرا دانی که بیمارم ز تیمار نپرسی هیچ: کای بیمار چونی؟ نیاری یاد از من: کای ز غم زار درین رنج و غم بسیار چونی؟ مرا گر … ادامه

کی بود کین درد را درمان کنی؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 283 کی بود کین درد را درمان کنی؟ کی بود کین رنج را آسان کنی؟ کی بسازی چارهٔ بیچاره‌ای؟ بیدلی را کی دوای جان کنی؟ کی برون آیی ز پرده آشکار؟ چند روی خوب را پنهان کنی؟ چند رو گردانی از سرگشته‌ای؟ عاجزی را چند سرگردان کنی؟ در بیابان غمم، وقت … ادامه

سرّ عشقت کس تواند گفت؟ نی

فخرالدین عراقی- غزل شماره 282 سرّ عشقت کس تواند گفت؟ نی دُرّ وصفت کس تواند سفت؟ نی دیدهٔ هر کس به جاروب مژه خاک درگاهت تواند رفت؟ نی از گلستان جمال دلگشات هیچ بیدل را گلی بشکفت؟ نی آفتابا، در هوایت ذرّه‌ام آفتاب از ذرّه رخ بنهفت؟ نی حلقه بر در می‌زدم، گفتی: درآی اندر … ادامه