بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 12 از 26 - ادبستان شعر پارسی

چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 173 چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟ اگر در من نگه کردی نگارم بدیدی گر فراقش چونم آخر بپرسیدی دمی حال فگارم نکرد آن دوست از من یاد روزی به کام دشمنان شد روزگارم چرا خواهد به کام دشمنانم چو می‌داند که او را دوست دارم؟ عزیزی بودم اوّل بر در او … ادامه

چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 172 چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟ اگر با من خوشستی غمگسارم به آب دیده دست از خود بشویم کنون کز دستْ بیرون شد نگارم نگارا، بر تو نگزینم کسی را تویی از جمله خوبان اختیارم مرا جانی، که می‌دارم تو را دوست عجب نبوَد که جان را دوست دارم مرا تا … ادامه

تا کی از دست تو خونابه خورم؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 171 تا کی از دست تو خونابه خورم؟ رحمتی، کز غم خون شد جگرم لحظه لحظه بترم، دور از تو دم به دم از غم تو زارترم نه همانا که درین واقعه من از کف انده تو جان ببرم چه شود گر بگذری تا من چون سگان بر سر کویت گذرم؟ … ادامه

آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 170 آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم؟ وآن دولت از کجا که تو بازآیی از درم؟ می‌خواستم که با تو برآرم دمی به کام نگذاشت روزگار که گردد میسّرم از عمر من کنون چو نمانده است هم دمی باری، بیا، که با تو دمی خوش برآورم جانا، روا … ادامه

در حُسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 169 در حُسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم در دیدهٔ هر عاشق او بود همه لایق وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم دلدار دل افگاران غمخوار جگرخواران یاری ده بی‌ یاران، هرجا همه او دیدم مطلوب دل درهم او یافتم از عالم … ادامه

در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 168 در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدم از خود شدم مبرّا، وانگه به خود رسیدم در خلوتی که ما را با دوست بود آنجا گفتم به بی‌ زبانی، بی گوش هم شنیدم خورشید وحدت اینک از مشرق وجودم طالع شده است، ازان من چون ذرّه ناپدیدم باری، دری که هرگز … ادامه

اگر فرصت دهد، جانا، فراقت روزکی چندم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 167 اگر فرصت دهد، جانا، فراقت روزکی چندم زمانی با تو بنشینم، دمی در روی تو خندم درآ شاد از درم خندان که در پایت فشانم جان مدارم بیش ازین گریان، بیا، کت آرزومندم چو با خود خوش نمی‌باشم، بیا ، تا با تو خوش باشم چو مهر از خویش ببریدم، … ادامه

من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 166 من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟ نیک نزدیک بُدَم، دور چرا افتادم؟ چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟ من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟ جرمم این دان که ز جان دوست ‌ترت می‌دارم از پی دوستی تو به بلا افتادم حاصلم … ادامه

من باز ره خانهٔ خمّار گرفتم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 165 من باز ره خانهٔ خمّار گرفتم ترک ورع و زهد به یک بار گرفتم سجّاده و تسبیح به یک سوی فکندم بر کف می چون رنگِ رخِ یار گرفتم کارم همه با جام می و شاهد و شمع است ترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم شمعم رخ یار … ادامه

کجایی؟ ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد، من رفتم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 164 کجایی؟ ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد، من رفتم بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستی مرا بگذاشتی … ادامه

هیهات! کزین دیار رفتم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 163 هیهات! کزین دیار رفتم ناکرده وداع یار رفتم چه سود قرار وصل جانان؟ اکنون که من از قرار رفتم چون خاک در تو بوسه دادم با دیدهٔ اشکبار رفتم بگذاشتم، ای عزیز چون جان، دل نزد تو یادگار رفتم زنهار! دل مرا نگه ‌دار چون من ز میان کار رفتم … ادامه

دل گم شد، ازو نشان نمی‌یابم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 162 دل گم شد، ازو نشان نمی‌یابم آن گم شده در جهان نمی‌یابم زان یوسف گم شده به عالم در پیدا و نهان نشان نمی‌یابم تا گوهر شب چراغ گم کردم ره بر در دوستان نمی‌یابم تا بلبل خوش نوا ز باغم رفت بوی گل و گُلْستان نمی‌یابم تا آب حیات … ادامه