بایگانی‌های غزلیات عراقی - صفحه 11 از 26 - ادبستان شعر پارسی

مرا جز عشق تو جانی نمی‌بینم نمی‌بینم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 185 مرا جز عشق تو جانی نمی‌بینم نمی‌بینم دلم را جز تو جانانی نمی‌بینم نمی‌بینم ز خود صبری و آرامی نمی‌یابم نمی‌یابم ز تو لطفی و احسانی نمی‌بینم نمی‌بینم ز روی لطف بنما رو، که دردی را که من دارم بجز روی تو درمانی نمی‌بینم نمی‌بینم بیا، گر خواهیم دیدن که … ادامه

نیست کاری به آنم و اینم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 184 نیست کاری به آنم و اینم صنع پروردگار می‌بینم صبر از تو نکرد دل، والله نیست پروای عقلم و دینم سخنی، کز تو بشنود گوشم خوشتر آید ز جان شیرینم در جهان گر دل از تو بردارم خود که بینم، که بر تو بگزینم؟ کرمی کن، گرم بخواهی کشت هم … ادامه

شود میسّر و گویی که در جهان بینم؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 183 شود میسّر و گویی که در جهان بینم؟ که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟ به گوش دل سخن دلگشای تو شنوم؟ به چشم جان رخ راحت فزای تو بینم؟ اگر چه در خور تو نیستم، قبولم کن اگر بدم و اگر نیک، چون کنم؟ اینم به سوی من گذری … ادامه

شاید که به درگاه تو عمری بنشینم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 182 شاید که به درگاه تو عمری بنشینم در آرزوی روی تو، وانگاه ببینم دریاب، که از عمر دمی بیش نمانده است بشتاب، که اندر نفس بازپسینم فریاد! که از هجر تو جانم به لب آمد هیهات! که دور از تو همه ساله چنینم دارم هوس آنکه ببینم رخ خوبت پس … ادامه

با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟

فخرالدین عراقی- غزل شماره 181 با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟ دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟ بر من آن است که با فرقت او می‌سازم وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟ جانم از آتشِ غم سوخت، نگویید آخر تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟ خود گرفتم که … ادامه

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 180 دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم همه هستی تویی، فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانم بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم بجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابم بجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم چه آرم بر … ادامه

کجایی، ای دل و جانم؟ که از غم تو بجانم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 179 کجایی، ای دل و جانم؟ که از غم تو بجانم بیا، که بی رخ خوب تو بیش می‌نتوانم بیا، ببین، نه همانا که زنده خواهم ماندن تو خود بگوی که: بی تو چگونه زنده بمانم؟ چگونه باشد در دام مانده حیران صید ز جان امید بریده؟ ز دوری تو چنانم … ادامه

جانا، نظری که ناتوانم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 178 جانا، نظری که ناتوانم بخشا، که به لب رسید جانم دریاب، که نیک دردمندم بشتاب، که سخت ناتوانم من خسته که روی تو نبینم آخر به چه روی زنده مانم؟ گفتی که: بمردی از غم ما تعجیل مکن که اندر آنم اینک به در تو آمدم باز تا بر سر … ادامه

ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 177 ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم باری، بیا که جان را در پای تو فشانم این هم روا ندارم کایی برای جانی بگذار تا برآید در آرزوت جانم بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟ دارم بسی شکایت چون نشنوی چه گویم؟ … ادامه

هر زمان جوری ز خوبان می‌کشم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 176 هر زمان جوری ز خوبان می‌کشم هر نفس دردی ز دوران می‌کشم خون دل هر دم دگرگون می‌خورم جامِ غم هر شب دگرسان می‌کشم باز دست غم گریبانم گرفت گرچه بر افلاک دامان می‌کشم جور دلدار و جفای روزگار گرچه دشوار است، آسان می‌کشم از پیِ عشق پری رخساره‌ای زحمتی … ادامه

نگارا، بی ‌تو برگ جان ندارم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 175 نگارا، بی ‌تو برگ جان ندارم سر کفر و غم ایمان ندارم به امّید خیالت می‌دهم جان وگرنه طاقت هجران ندارم مرا گفتی که: فردا روز وصل است امید زیستن چندان ندارم دلم دربند زلف توست، ورنه سر سودای بی‌ پایان ندارم نیاید جز خیالت در دل من بخر یوسف، … ادامه

بر من نظری کن، که منت عاشق زارم

فخرالدین عراقی- غزل شماره 174 بر من نظری کن، که منت عاشق زارم دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم تا خار غمِ عشق تو در پای دلم شد بی ‌روی تو گلهای چمن خار شمارم نی طاقت آن تا ز غمت صبر توان کرد نی فرصت آن تا نفسی با تو برآرم تا … ادامه