خیال کشتن من داشت جانان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 318 خیال کشتن من داشت جانان کدامین سنگدل کردش پشیمان ندانست عید فایز آن زمان است که گردد در منای دوست قربان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 318 خیال کشتن من داشت جانان کدامین سنگدل کردش پشیمان ندانست عید فایز آن زمان است که گردد در منای دوست قربان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 317 تو بر من بگذری چون برق رخشان منت چون رعد اندر پی خروشان ز باران سرشک چشم فایز بروید لاله در فصل زمستان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 316 سحر از بس که نالیدم ز هجران بر احوالم ترحم کردم جانان خرامان مو پریشان سویم آمد به فایز بست از نو عهد و پیمان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 315 نه هر چشمی ز جسمی می برد جان نه هر زلفی دلی سازد پریشان نه هر دلبر ز فایز می برد دل رموز دلبری سرّی است پنهان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 314 خم ابروست یا شمشیر بهمن مژه یا نیزه یا تیر تهمتن بت فایز منیژه سان به یکبار به چاهم درفکن مانند بیژن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 313 دگر طعن رقیب و جور دشمن نباشد باعث رسوایی من به مردم گشته ظاهر عشق فایز به عینه قصه ی کار دهل زن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 312 لبت شکرشکن، مژگان صف اشکن فتاده گیسوانت تا به دامن به حسن روی دلدار تو فایز به پابوس آیدش شیرین ز ارمن (1) واژگان دشوار : 1– ارمن : ارمستان، سرزمین مسیحیان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 311 دلم ای کاش بیرون می شد از تن دریغا دست برمی داشت از من کسان دارند فایز دشمن از دور من مسکین بوَد در خانه دشمن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 310 جوانی! رفتی و نایی به سویم نمی دانم کجایت باز جویم ز فایز پرس و جو احوال پیری که تا با تو حکایت بازگویم واگان کلیدی : شعر فایز در مورد جوانی
فایز دشتی-دوبیتی شماره 309 ندانم در چه حالم در کجایم کجایم می کشاند ناخدایم رود فایز چنین راهی به ناچار برد آنجا که می خواهد خدایم
فایز دشتی-دوبیتی شماره 308 خداوندا تو کردی لامکانم تو دادی راه غربت را نشانم چه بد کردم من مسکین فایز که کردی پایمال این استخوانم
فایز دشتی-دوبیتی شماره 307 بهشتی، ای صنم دادی نشانم پس آنگه دوزخی کردی مکانم به فایز آب کوثر وعده دادی چرا آتش زدی آخر به جانم