بیا جانا دمی ترک جفا کن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 330 بیا جانا دمی ترک جفا کن دل خون گشته ی ما را دوا کن ببین آمیزش پروانه با شمع بت فایز تو هم رحمی به ما کن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 330 بیا جانا دمی ترک جفا کن دل خون گشته ی ما را دوا کن ببین آمیزش پروانه با شمع بت فایز تو هم رحمی به ما کن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 329 که گفته چشم شهلا سرمه سا کن که گفته زیب رخ زلف دو تا کن بت فایز که گفته برقع از رخ برافکن عالمی را مبتلا کن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 328 دلا نتوان به زلفش آرمیدن از این زنجیر بهتر پا کشیدن تو ای فایز مکن بازی به زلفش که این مار آخرت خواهد گزیدن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 327 خوش از جور و جفای مه جبینان خوش از زجر و عتاب نازنینان خوش از عهد جوانی های فایز که بودم همدم خلوت نشینان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 326 مرا یک دل بوَد مطلب هزاران دریغا بود عمرم روزگاران تو مطلب مطلب فایز که این خاک دهد بر باد مطلب های یاران
فایز دشتی-دوبیتی شماره 325 پس از مرگم بگو با گلعذاران به خاکم بگذرند چون سوگواران به آیین نوا این چامه خوانند که فایز رفت، ملحق شد به یاران
فایز دشتی-دوبیتی شماره 324 به هنگام تبسم های جانان شکر ریزد ز مروارید و مرجان از آن ترسم که گوید یار فایز که من هم معجزی دارم نمایان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 323 رخ و زلف و لب و دندان جانان گل است و سنبل است و دُر و مرجان شنیدم در صدف فایز بوَد دُر که دُر دیده است در لعل بدخشان؟
فایز دشتی-دوبیتی شماره 322 بهای این لب و دندان جانان دهم ملک یمن، شهر بدخشان چنین سودا مکن فایز که روزی از این سودای خود گردی پشیمان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 321 مده یادم ز روز وصل جانان مده بر یاد آدم باغ رضوان گذشت ایام وصل دوست، فایز ندارد سود دیگر آه و افغان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 320 شدم رسوای عالم بهر جانان ندیدم من ز وصلش غیر هجران بت فایز چو قرص آفتابی به زیر ابر رفت و گشت پنهان
فایز دشتی-دوبیتی شماره 319 پس از ببریدن و پیوند جانان مرا خوش آمده از دادن جان پس از مرگ جانی همچو فایز تو را خوش باد صحبت با رقیبان