بلندی سیر عالم می کنم من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 342 بلندی سیر عالم می کنم من به جای عیش ماتم می کنم من رفیقان! دور فایز جمع گردید که فردا دردسر کم می کنم من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 342 بلندی سیر عالم می کنم من به جای عیش ماتم می کنم من رفیقان! دور فایز جمع گردید که فردا دردسر کم می کنم من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 341 به دل تخم تمنا کاشتم من از این حاصل امیدی داشتم من درو کردند محصول تو فایز دریغا خرمنی نگذاشتم من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 340 به سیر باغ رفتم باختم من نظر بر نوگلی انداختم من الهی دیده ی فایز شود کور که دلبر آمد و نشناختم من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 339 شده خاموش شمع محفل من دریغا زحمت بی حاصل من کسی از حال فایز باخبر نیست به جز من دانم و داند دل من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 338 جفا از تو بتا، خون خوردن از من ز تو جور و تحمل کردن از من تو را با گریه ی فایز چه مطلب دل از من، دیده از من، دامن از من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 337 سر راهم دو تا شد وای بر من رفیق از من جدا شد وای بر من جدا شد از من آن دلدار فایز به غربت آشنا شد وای بر من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 336 اجل! دانی کی آیی بر سر من؟ ستانی جان محنت پرور من؟ در آن ساعت که یار فایز از لطف گذارد در کنار خود سر من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 335 سحر دلبر چو آمد بر سر من خدا داند چه آمد بر سر من قیامت قامت فایز چو بنشست ز نو برخاست شور محشر من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 334 اگر هنگام مردن دلبر من نهد از مهر بر زانو سر من بگیرد یار، فایز را در آغوش بسا آسان رود جان از تن من
فایز دشتی-دوبیتی شماره 333 مرو ای جان شیرین از بر من توقف کن که آید دلبر من بده فایز به تلخی جان شیرین که جانانت بگیرد سر به دامن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 332 از این ره می روی، رویت به من کن جوانی کشته ای، فکر کفن کن تو فایز کشته ای با تیسر مژگان بنه لب بر لب و جانم به تن کن
فایز دشتی-دوبیتی شماره 331 مه بالانشین، پایین نظر کن به مسکینان کلامی مختصر کن بتا! فایز غریب این دیار است محبت با غریبان بیشتر کن