بهار آمد گلستان شد مطرّا
فایز دشتی-دوبیتی شماره 6 بهار آمد گلستان شد مطرّا شدند از نوعنا دل مست و شیدا جوانی کاش فایز بُد چو گلشن که هر ساله شدی سرسبز و خضرا
فایز دشتی-دوبیتی شماره 6 بهار آمد گلستان شد مطرّا شدند از نوعنا دل مست و شیدا جوانی کاش فایز بُد چو گلشن که هر ساله شدی سرسبز و خضرا
فایز دشتی-دوبیتی شماره 5 به زیر پرده آن روی دلآرا بوَد چون شمع در فانوس پیدا دل فایز چو پروانه به دورش مدامش سوختن باشد تمنا
فایز دشتی-دوبیتی شماره 4 خوش آن ملک و خوش آن دلبر خوش آنجا خوش آن جایی که دلبر کرده ماوا بت فایز بود هر جا بهشت است چه ترکستان چه هندستان چه بطحا
فایز دشتی-دوبیتی شماره 3 مرا خلد برین دی بودی ام جا کنونم دوزخ است امروز ماوا نمانده دی نماند فایز امروز خدا داند چه باشد حال فردا
فایز دشتی-دوبیتی شماره 2 عجب دارم از آن زلف چلیپا که دارد صد هزاران دل در آن جا بت فایز ! مزن شانه بر آن زلف مکن ویرانه خود آن آشیان ها
فایز دشتی-دوبیتی شماره 1 به دست آن بت طاووس زیبا میان عاشقان شد فتنه برپا دل فایز همیشه در هراس است که ما کشته شویم و یار رسوا