به هر محفل که آن دلبر نشسته
فایز دشتی-دوبیتی شماره 354 به هر محفل که آن دلبر نشسته تو گویی حور با زیور نشسته میان جمع خوبان یار فایز چو مه در مجمع اختر نشسته
فایز دشتی-دوبیتی شماره 354 به هر محفل که آن دلبر نشسته تو گویی حور با زیور نشسته میان جمع خوبان یار فایز چو مه در مجمع اختر نشسته
فایز دشتی-دوبیتی شماره 353 به مژگان خاک روبم زین گذرگاه که شاید بگذرد دلبر از این راه به آب دیده نم پاشیده فایز که گرد راه ننشیند بر آن ماه
فایز دشتی-دوبیتی شماره 352 نسیم، آهسته آهسته سحرگاه روان شو سوی یار از راه و بی راه بجنبان حلقه ی زنجیر زلفش ز حال زار فایز سازش آگاه
فایز دشتی-دوبیتی شماره 351 خوش الحان مرغکی وقت سحرگاه مرا بیدار کرد از صوت دلخواه زدی هی بال، خواندی شعر فایز که بر تو باد رحمت بارک الله
فایز دشتی-دوبیتی شماره 350 نسیم امشب عجب دفع غمی تو یقین دارم نه از این عالمی تو شمیم زلف یار فایزستی و یا زانفاس ابن مریمی تو
فایز دشتی-دوبیتی شماره 349 دلا دیدی جدایی زیستی تو نه فولاد و نه سنگی، چیستی تو نمردی از خدنگ رستم هجر نه ای رویین تن آخر کیستی تو
فایز دشتی-دوبیتی شماره 348 دو گیسو را به دوش انداختی تو ز ملک دل دو لشکر ساختی تو به استمداد چشم و زلف و رخسار به یک دم کار فایز ساختی تو
فایز دشتی-دوبیتی شماره 347 مسلسل زلف عنبرسا مکن تو مکحل نرگس شهلا مکن تو تو فایز کرده ای رسوای عالم خلایق مثل من رسوا مکن تو
فایز دشتی-دوبیتی شماره 346 دلا تا چند در آزارم از تو گهی نالان، گهی بیمارم از تو تو فایز در جهان بدنام کردی برو ای دل که من بیزارم از تو
فایز دشتی-دوبیتی شماره 345 دل از من، چشم شهلا دلبر از تو لب خشکیده از من، کوثر از تو بنه بر جان فایز منت از لطف سر از من، سینه از من، خنجر از تو
فایز دشتی-دوبیتی شماره 344 نگفتم جا مده بر چهره گیسو مسوزان اندر آتش بچه هندو بت فایز گمانم کافرستی که با آتش پرستی کرده ای خو
فایز دشتی-دوبیتی شماره 343 دلم از هجر تو شد دجله ی خون بشد آن دجله هم از دیده بیرون قد رعنای فایز چون الف بود بشد از هجر رویت همچنان نون