بهشت است این زمین یا کوی یار است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 54 بهشت است این زمین یا کوی یار است که خاکش نافه ی مشک تتار است حدیث سلسبیل و حور، فایز بیان صورت و لب های یار است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 54 بهشت است این زمین یا کوی یار است که خاکش نافه ی مشک تتار است حدیث سلسبیل و حور، فایز بیان صورت و لب های یار است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 53 مرا این زندگی از بوی یار است وگرنه جان بدین پیکر چه کار است کنون که هست فایز، زنده زان است دو چشم و دل به راه انتظار است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 52 دلم را تیر مژگانت شکار است نه مجبوری است، دل خود خواستار است مکش از سینه ی فایز خدنگت که این زان دست و بازو یادگار است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 51 ندانم چون کنم دل بی قرار است به چشمم روز روشن، شام تار است ندانم راز دل با کی بگویم دو چشمم فایز اینک اشکبار است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 50 شب ابر است و دنیا تیره تار است خیالم پاسبان کوی یار است پلنگ نفس، فایز سینه بر خاک بکش جانا که هنگام شکار است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 49 نه قامت، تازه سرو جویبار است نه نرگس، چشم آهوی تتار است حدیث سلسبیل و حور، فایز بیان صحبت لب های یار است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 48 چه مقصود است از این جانا بگو راست گهی کج می نهی زلفت گهی راست بگفت از بهر بیم خصم فایز که یعنی مار و عقرب هر دو ماراست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 47 دل آگه چه محتاج برید است؟ (1) چه حاجتمند پیغام و نوید است؟ خبر از حال فایز یار دارد چه لازم دیگرش گفت و شنید است؟ واژگان دشوار : 1– بَرید : نامه بر
فایز دشتی-دوبیتی شماره 46 هر آن کس عاشق است از دور پیداست لبش خشک و دو چشمش مست و شیداست بود فایز مثال روزه داران اگر تیرش زنی خونش نه پیداست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 45 رخ تو آتش و زلف تو دود است مرا زین سردمهری ها چه سود است؟ چو فایز در بیابان تشنه جان داد چه حاصل در صفاهان زنده رود است؟
فایز دشتی-دوبیتی شماره 44 دگر از نو نوای نی بلند است مگر چون من ز هجران گله مند است چو فایز ناله اش بی موجبی نیست کسی دور از نیستانش فکنده است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 43 به دوشش گیسوان خوش دلپسند است که این مخصوص آن قد بلند است حمایل های گیسو یار فایز تو گویی جنگجویی با کمند است