اسیرم کرده چشم مستت ای دوست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 78 اسیرم کرده چشم مستت ای دوست قتیلم کرده تیر شستت ای دوست خوشا فایز رود اندر گدایی ولی دستش بوَد در دستت ای دوست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 78 اسیرم کرده چشم مستت ای دوست قتیلم کرده تیر شستت ای دوست خوشا فایز رود اندر گدایی ولی دستش بوَد در دستت ای دوست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 77 به گل، سنبل فروهشته که گیسوست کشیده تیغ چشمانش که ابروست مترجم کرده ابرو یار فایز که بسم الله اینک مصحف روست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 76 مبر نام جدایی ترسم ای دوست که همچون مار بیرون آیم از پوست مکُش فایز که هجران کشت او را تن مقتول آزردن نه نیکوست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 75 نگارا شربت از لب هات بفرست گلاب از گوشه ی چشمات بفرست برای توتیای چشم فایز کف دستی ز خاک پات بفرست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 74 سرم پر شور و شیدای تو کافی است دلم داغ تمنای تو کافی است به سیر گلستان فایز چه حاجت؟ خیال سرو بالای تو کافی است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 73 نه چشم است آنکه چشمانش ندیده است نه گوش است آنکه صوتش ناشنیده است ز فایز پرس حسنش پای تا سر که شب ها رنج بی خوابی کشیده است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 72 رخ تو دلبرا مانند ماه است رخ من از غمت چون برگ کاه است به فایز عهد یاری بسته بودی مگر نه عهد بشکستن گناه است؟
فایز دشتی-دوبیتی شماره 71 به لب خال سیاهت جایگاه است شب من بدتر از خال سیاه است به فایز بوسه ای زان لب عطا کن که گر محروم می سازی گناه است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 70 به دارالملک تن دل پادشاه است جوارح در اطاعت چون سپاه است به هر جا عزم دارد شاه فایز که را یارا که گوید این نه راه است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 69 مرا یاران ! وصیت اینچنین است که در هر جا که آن جانان مکین است به دوش آنجا برید تابوت فایز که جای تربتم آن سرزمین است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 68 دلم در گوشه ی چشمش مکین است نشسته تا ابد منزل گزین است دل فایز گرفته خوش مقامی بلی، خوشدل دل کوثرنشین است
فایز دشتی-دوبیتی شماره 67 خدنگ مه جبینان دلنشین است جفای نازنینان، نازنین است نشد رسته دل فایز از این دام سر زلف بتان حبل المتین است