خداوندا جوانی ام به سر رفت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 90 خداوندا جوانی ام به سر رفت درخت شادکامی بی ثمر رفت درخت شادکامی، عمر فایز سر شام آمد و بانگ سحر رفت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 90 خداوندا جوانی ام به سر رفت درخت شادکامی بی ثمر رفت درخت شادکامی، عمر فایز سر شام آمد و بانگ سحر رفت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 89 برفت آن یار و از ما مهر برداشت خیالش هم مرا آسوده نگذاشت به فایز آنچه کرده آن جفاجو نه باور کرد دل، نه عقل پنداشت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 88 به تیرم زد کمان افکند در پشت که یعنی من ندانم کی تو را کشت تو خود اثبات کردی قتل فایز به خونم کرده ای رنگین سرانگشت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 87 اگر دانی که فردا محشری نیست سوال و پرسش و پیغمبری نیست بتاز اسب جفا تا می توانی که فایز را سپاه و لشکری نیست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 86 بتا مثل تو اندر شهر چین نیست خطا گفتند لیکن اینچنین نیست بت فایز ز صورت پرده بردار نگوید تا کسی مه در زمین نیست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 85 انیس من به جز آه سحر نیست غذای من به جز خون جگر نیست خداوندا بسوزش تا بداند که آه زار فایز بی اثر نیست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 84 تو که هیچت ز حال ما خبر نیست خبر زین کام خشک و چشم تر نیست بوَد اندر وطن آسوده فایز کسی کش دلنوازی در سفر نیست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 83 بیا جانا که دنیا را وفا نیست جوی راحت در این محنت سرا نیست در این ره هر چه فایز دیده بگشود ز همراهان اثر جز نقش پا نیست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 82 سری بردار و سر بالا کن ای دوست نگاهی بر دلم حالا کن ای دوست دل فایز چو طفل کِر گرفته بخوابانش، کمی لالا کن ای دوست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 81 اگر از روی تو مهجورم ای دوست ز درد دوریت رنجورم ای دوست جدا فایز ز تو نز بی وفایی است خدا داند که من مجبورم ای دوست
فایز دشتی-دوبیتی شماره 80 رُخت تا در نظر می آرم ای دوست خودم را زنده می پندارم ای دوست ولی چون تو برفتی یار فایز بگو این دل به کی بسپارم ای دوست؟
فایز دشتی-دوبیتی شماره 79 اگر دوران دهد بر بادم ای دوست وگر هجران کَنَد بنیادم ای دوست مکن باور که فایز چشم و زلفش رود از خاطر و از یادم ای دوست