شب آمد تا شب وصل آردم یاد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 102 شب آمد تا شب وصل آردم یاد دهد خاک وجودم جمله بر باد یقین می سوخت فایز زآتش خشم نمی کردش گر آب دیده امداد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 102 شب آمد تا شب وصل آردم یاد دهد خاک وجودم جمله بر باد یقین می سوخت فایز زآتش خشم نمی کردش گر آب دیده امداد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 101 به دل گفتم: مکن اینقدر فریاد که اندر خرمن صبر آتش افتاد بسوزد هستی فایز سراپا گهی کان چشم شهلا آیدم یاد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 100 ز من گشتی جدا ای سرو آزاد نبودم یک زمانی بی تو دلشاد چه کردم ای مه فایز که هرگز نه یادم کردی و نه رفتی از یاد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 99 ز آب و آتش و از خاک و از باد خدا رخسار خوبان را صفا داد چو چشم ما نظر بگشاد فایز “غضوا ابصارکم” را کرد ارشاد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 98 بیا تا برگ گل نارفته بر باد گلی چینیم و بنشینیم دلشاد بت فایز مکن تاخیر چندان که تعجیل است عمر آدمیزاد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 97 نه پر دارم که پروازم به کویت نه پا دارم گذار آرم به سویت خدایا چاره ی فایز همین است نشیند تا بمیرد ز آرزویت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 96 بتا! از کجروی هایت شکایت ولی با کس نگویم این حکایت اگر در کلبه ی فایز نهی گام کنم جانم نثار خاک پایت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 95 به قربان خم زلف سیاهت فدای عارض مانند ماهت ببردی دین فایز را به غارت تو شاهی خیل مژگان ها سپاهت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 94 رخ تو کعبه و محراب ابروت صفا و مروه آن چشمان جادوت طواف کوی حسنت حج فایز حجر آن خال باشد کوست بر روت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 93 کنم مدح خم ابروت یا روت؟ نهم نام لبت یاقوت یا قوت؟ یقینم هست فایز زنده گردد رسد بر تخته ی تابوت تا بوت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 92 نه از دل می رود بیرون خیالت نه از یادم رود یک دم وصالت معاذالله رود از یاد فایز رخ و زلف و لب و دندان و خالت
فایز دشتی-دوبیتی شماره 91 جهان رفت و جوانی و چمن رفت گل نسرین و سرو و یاسمن رفت پس از من دوستان گویند: افسوس که آخر فایز شیرین سخن رفت