سهی سرو این قد و بالا ندارد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 114 سهی سرو این قد و بالا ندارد گل احمر چنین سیما ندارد نه در جنت نه باغ خلد فایز خدا حوری چنین زیبا ندارد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 114 سهی سرو این قد و بالا ندارد گل احمر چنین سیما ندارد نه در جنت نه باغ خلد فایز خدا حوری چنین زیبا ندارد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 113 مسلسل زلف عنبر بار دارد مکحّل نرگس خمّار دارد ز ابروی کمند و تیر مژگان چو فایز کشته ی بسیار دارد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 112 دگر شب شد که دل بی تاب گردد دو چشمم ناامید از خواب گردد عجب باری است بر دوش تو فایز که بر کشتی نهی غرقاب گردد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 111 سحرگاهان که شبنم بر گل افتد ز تو شور و فغان در بلبل افتد بت فایز به یاد نوگل خویش به جانش صد هزاران غلغل افتد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 110 نه هر دل عشق جانان قابل افتد نه این قرعه به نام هر دل افتد هزاران دل بباید تا یکی دل چو فایز در محبت کامل افتد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 109 صبا دوشم ز جانان این خبر داد که هی هی نخل امیدت ثمر داد به پای خویش فایز یارت آمد خدایت دولت بی دردسر داد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 108 جوانی هست چون گنجی خداداد خوشا آن کس که این گنجش خدا داد برو فایز که این گنج از تو بگذشت مزن دیگر تو از دست خدا داد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 107 مرا زآن روز قصه مشکل افتاد که کار من رجوعش با دل افتاد ملامت های خلق و خیر فایز همه بی صرفه و بی حاصل افتاد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 106 سحر شبنم چو بر گیسویش افتاد به عالم شورشی از بویش افتاد خوش آن ساعت که فایز همچو گیسوش پریشان حال در پهلویش افتاد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 105 بت زورق نشینم در امان باد خدایش از بلایا حرز جان باد به دریا باد فایز یارش الیاس به صحرا خضر با وی همعنان باد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 104 نه یادم می کنی نه می روی یاد به خیری باد یادت ای پریزاد عجب نبوَد کنی فایز فراموش فراموشی است رسم آدمیزاد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 103 رفیق از وصل جانانم مده یاد میاور همچو نی بازم به فریاد حذر کن ز آب چشم و آتش دل مده تو خاک فایز جمله بر باد