سحر دل خود به خود فریاد می کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 126 سحر دل خود به خود فریاد می کرد از این فریاد خاطر شاد می کرد سراپا شمع سان می سوخت فایز مگر عهد جوانی یاد می کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 126 سحر دل خود به خود فریاد می کرد از این فریاد خاطر شاد می کرد سراپا شمع سان می سوخت فایز مگر عهد جوانی یاد می کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 125 دو چشمت چون به چشمانم نگه کرد لب لعل و رخت روزم سیه کرد مکن عشوه دگر بر فایز زار که ابروی کجت جانم تبه کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 124 نخستین بار باید ترک جان کرد سپس آهنگ روی گلرخان کرد نباید در طریق عشق فایز حذر از خنجر و تیر و سنان کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 123 ره عشق است باید زآن حذر کرد به اول گام باید ترک سر کرد نه راه هر کس است این راه فایز خوشا آن شیر دل کاو این سفر کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 122 بت نامهربان دیدی چها کرد وفا کردیم و او با ما جفا کرد کسی از دلبر فایز نپرسید که ناحق حکم قتل ما چرا کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 121 خبر داری به من هجران چها کرد؟ دلم را ریش و جانم مبتلا کرد ز مردم عشق تو پوشیده فایز ولی شوق تو رازش برملا کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 120 خروش عرش دیشب التجا کرد برای عاشق مسکین دعا کرد الهی خیر از عمرش نبیند هر آن کس یار از فایز جدا کرد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 119 مرا هم ساق و هم زانو کند درد کمر با ساعد و بازو کند درد به هر عضو تو فایز پیری آمد جوانی رفت و جای او کند درد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 118 بتا زلف تو سر از سرکشان برد به میدان گوی حسن از مهوشان برد بت فایز چو رستم پور دستان که در میدان کشانی رهکشان برد (1) واژگان دشوار : 1– کشانی: کوشانی، منظور اشکبوس کوشانی است که یکی از پهلوانان شاهنامه ی فردوسی است.
فایز دشتی-دوبیتی شماره 117 بتی کز ناز پا بر دل گذارد ستم باشد که پا بر گل گذارد تمنایی که دارد یار، فایز به چشم ما قدم مشکل گذارد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 116 دل من حالت پروانه دارد ز آتش سوختن پروا ندارد دل فایز چو مرغ پر شکسته به هر جا کو فتد پر، وا ندارد
فایز دشتی-دوبیتی شماره 115 وفا دخلی به محبوبی ندارد جفا هم بیش از این خوبی ندارد بتا زخم دلم را مرهمی نه که فایز صبر ایوبی ندارد