بایگانی‌های قصاید عنصری - صفحه 3 از 5 - ادبستان شعر پارسی

نگاری که بد پرنیان طیلسانش

عنصری بلخی قصیده شماره 34 در مدح امیر نصر نگاری که بد پرنیان طیلسانش به زر از چه منسوج شد پرنیانش نگاری که نوروز کرد از درختان چرا باز بسترد باد خزانش خصومت کند باغ با باد ازیرا که بستد همه زیور گلستانش نه بوی است با حله ی مشک بیدش نه رنگ است با … ادامه

جمال لفظ فزای و کمال معنی گیر

عنصری بلخی قصیده شماره 33 در مدح سلطان محمود جمال لفظ فزای و کمال معنی گیر به رسم تهنیت عید از آفرین امیر خدایگانی کز قوت خرد دل او به دست طبع نبوده است هیچگونه اسیر یمین دولت خوانندش این چگونه بود که دست و دولت هر دو به دست اوست مشیر امین ملت خوانندش … ادامه

اگر به تیر مه از جامه بیش باید تیر

عنصری بلخی قصیده شماره 32 در مدح سلطان محمود اگر به تیر مه از جامه بیش باید تیر چرا برهنه شود بوستان چو آید تیر وگر زره نبرد باد بر هوای لطیف چنین که برد زره پاره ها صغیر و کبیر وگر فرو شود آهن به آب و طبع این است چرا برآید جوشن همی … ادامه

نگر به لاله و طبع بهار رنگ پذیر

عنصری بلخی قصیده شماره 31 در مدح سلطان محمود نگر به لاله و طبع بهار رنگ پذیر یکی به رنگ عقیق و دگر به بوی عبیر چو جعد زلف بتان شاخ های بید و خوید یکی همه زره است و دگر همه زنجیر درخت و دشت مگر خواستند خلعت از ابر یکی طویله ی گوهر … ادامه

غنودستند بر ماه منور

  عنصری بلخی قصیده شماره 30 در مدح امیر نصر برادر سلطان غنودستند بر ماه منور خط و زلفین آن مه روی دلبر یکی را سنبل نورسته بالین یکی را لاله ی خود روی بستر ز مشکین جعد زنجیر است گویی ز عنبر حلقه ی زلفین چنبر یکی را نقره ی بی بار نافه است … ادامه

مراد عالم و شاه زمین و گنج هنر

عنصری بلخی قصیده شماره 29 در مدح سلطات محمود مراد عالم و شاه زمین و گنج هنر قوام ملک و نظام هدی و فخر بشر یمین دولت و دولت بدو گرفته شرف امین ملت و ملت بدو گرفته خطر چهار چیز بود در چهار وقت نصیب خدایگان جهان را چو کرد رای سفر چو عزم … ادامه

بدان ماند که یزدان کرو گر

عنصری بلخی قصیده شماره 28 در مدح سلطان محمود گوید بدان ماند که یزدان کرو گر جهانی نو برآورده است دیگر چو کشمر سرو او با زیب و با حسن چو کشمیر اصل او پر نقش و پر فر نه نقش این بباشد جز به کشمیر نه سرو آن بباشد جز به کشمر بدو اندر … ادامه

ای پری روی آدمی پیکر

عنصری بلخی قصیده شماره 27 در مدح امیر نصر برادر سلطان محمود ای پری روی آدمی پیکر رنج نقاش و آفت بتگر تیرگی مر خط تو را بنده است روشنایی رخ تو را چاکر جادویی غمزه ی تو را تبع است نیکویی چهره ی تو را لشکر روی و موی تو را ز ماه و … ادامه

عارضش را جامه پوشیده است نیکویی و فر

عنصری بلخی قصیده شماره 26 در مدح سلطان محمود عارضش را جامه پوشیده است نیکویی و فر جامه ای کش ابره از مشک است و ز آتش آستر طرفه باشد مشک پیوسته به آتش ماه و سال و آتشی کاو مشک را هرگز نسوزد طرفه تر چون تواند دل برون آمد ز بند حلقه هاش … ادامه

اگر چه کار خرد عبرت است سرتاسر

عنصری بلخی قصیده شماره 25 در مدح سلطان محمود اگر چه کار خرد عبرت است سرتاسر نگر چگونه بماند همی خرد به عبر ز کار خسرو مشرق خدایگان بزرگ یمین دولت و پشت هدی و روی ظفر به معدنی که همی وهم حاسبان نرسد همی رساند شاه جهان سپاه و حشر ز باد و مرغ … ادامه

گر از عشقش دلم باشد همیشه زیر بار اندر

عنصری بلخی قصیده شماره 24 در مدح امیر نصر گر از عشقش دلم باشد همیشه زیر بار اندر چرا گم شد رخش باری به زلف مشکبار اندر اگر طعنه زند قدش به سر و جویبار اندر چرا رخنه کند غمزه اش به تیغ ذوالفقار اندر شکسته زلف مشک افشان به گرد روی یار اندر ز … ادامه

رامش افزای باد و نیک اختر

عنصری بلخی قصیده شماره 23 در مدح امیر نصر رامش افزای باد و نیک اختر بر ملک اورمزد و شهریور نامور میر نصر ناصر دین بوالمظفر که عزم اوست ظفر رویت و خلق اوست جان و خرد عزم و توفیق او قضا و قدر تا نبینی و نشنوی سخنش سخت بی فایده است سمع و … ادامه