پدید آرد آن سرو بیجاده بر
عنصری بلخی قصیده شماره 22 در مدح امیر نصر پدید آرد آن سرو بیجاده بر همی گرد عنبر به بیجاده بر ز روی و ز بالا و زلف و لبش خجل شد گل و سرو و مشک و شکر بت و ماه را نام خوبی مده که او از بت و مه بسی خوبتر گره … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 22 در مدح امیر نصر پدید آرد آن سرو بیجاده بر همی گرد عنبر به بیجاده بر ز روی و ز بالا و زلف و لبش خجل شد گل و سرو و مشک و شکر بت و ماه را نام خوبی مده که او از بت و مه بسی خوبتر گره … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 21 در مدح امیر نصر بن ناصر الدین سبکتکین غزنوی گه آن آراسته زلفش زره گردد گهی چنبر گه آن پیراسته جعدش ببارد مشک و گه عنبر رخی چون نوشکفته گل همه گلبن به رنگ مل همه شمشاد بر سنبل همه بیجاده بر شکر برو از نیکویی معنی به غمز از … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 20 در مدح امیر یعقوب یوسف بن سبکتکین چگونه برخورم از وصل آن بت دلبر که سوخت آتش هجرش دل مرا در بر طمع کند که ز معشوق برخورد عاشق بدین جهان نبود کار ازین مخالفتر از آنکه عاشق نبود کسی که دل ندهد چو داد دل نتوان خود بگیرد از … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 19 در مدح سلطان محمود دو چیز است رخساره و زلف دلبر گل مشکبوی و شب روز پرور گل اندر شده زیر نورسته سنبل شب اندر شده چون زره یک به دیگر همانا که خورشید رنگ لبش را بدزدد که بخشد به یاقوت احمر رخش گلستانست و میگون لبانش به گونه … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 18 در مدح امیر نصر بن سپهسالار و برادر سلطان نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر نز یکدگر و هر دو زده یک به دگر بر نوروز جهان پرور مانده ز دهاقین دهقان جهان دیده اش پرورده به بر بر آن زیور شاهانه که خورشید برو بست آورد همی … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 17 در مدح سلطان محمود غزنوی و اشارت به فتوحات او (1) ایا شنیده هنرهای خسروان به خبر بیا ز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر دروغ زیر خبر دان و راست زیر عیان اکر دروغ چه نیکوست راست نیکوتر اگر به طلعت گویی خجسته طلعت او همی ز طلعت خورشید … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 16 در مدح سلطان محمود ار نه مشکست از چه معنی شد سر زلفین یار مشک بوی و مشک رنگ و مشک سای و مشک بار ار دل ما را ببست او خود چرا در بند شد ور قرار ما ببرد او خود چرا شد بی قرار ار نشد ابروش عاشق … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 15 در مدح سلطان مسعود از دیدن و بسودن رخسار و زلف یار در دست مشک دارم و در دیده لاله زار بامشک رنگ دارم از آن زلف مشکرنگ با لاله کار دارم از آن روی لاله کار مانده است چون دل من در زلف او اسیر رخسار آبدارش در زلف … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 14 در صفت عمارت و باغ خواجه ابوالقاسم بن حسن میمندی بهار زینت باغی نه باغ بلکه بهار بهار خانه ی مشکوی و مشکبوی بهار سرشت اصلش را هر چهار طبع هواست نهاد سالش را هر چهار فصل بهار ز رنگ صورت او کارنامه ی نقاش ز بوی تربت او بارنامه … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 13 در صفت اسب و مدح سلطان غزنوی چهار پایی کش پیکر از هنر هموار نگارگر ننگارد چو او به خامه نگار جهنده ای که همی برق ازو برد رفتن رونده ای که همی باد ازو برد رفتار رود چنانکه رود گوی روزکار از کف جهد چنانکه جهد یوز شرزه روز … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 12 در مدح یمین الدوله و امین المله سلطان محمود غزنوی به از عید نشناسم از روزگار به از مدح خسرو نه آموزگار خداوند عالم کزو وقت ما همه ساله عید است لیل و نهار یمین و امین اختر یمن و امن که یمنش یمین است و امنش یسار یمینی که … ادامه
عنصری بلخی قصیده شماره 11 در مدح سلطان محمود منقش عالمی فردوس کردار نه فرخار و همه پر نقش فرخار هواش از طلعت ماهان پر از نور زمینش از بوسه ی شاهان پر آثار بتانی اندرو کز خط خوبان به گرد عارض و رخشنده رخسار بدان ماند که زاغانند و دارند گل اندر چنگل و … ادامه