بایگانی‌های قصاید عنصری - ادبستان شعر پارسی

ای شکسته زلف یار از بس که تو دستان کنی

عنصری بلخی قصیده شماره 58 در مدح خواجه ابوالقاسم حسن بن احمد میمندی وزیر ای شکسته زلف یار از بس که تو دستان کنی دست دست توست اگر با ساحران پیمان کنی گاه بر ماه دو هفته گرد مشک آری پدید گاه مر خورشید را در غالیه پنهان کنی سامری از ساحری بر زرّ گوساله … ادامه

شه مشرق و شیر زابلستانی

عنصری بلخی قصیده شماره 57 در مدح سلطان محمود شه مشرق و شیر زابلستانی خداوند اقران و صاحبقرانی به دولت یمینی به ملت امینی مر این هر دو را اصل یمن و امانی تو محمود کاری و محمود نامی تو محمود سانی و محمود جانی زمانه دل است و تو او را ضمیری بزرگی تن … ادامه

چو جای داد بود پادشاه دادگری

عنصری بلخی قصیده شماره 56 در مدح سلطان محمود چو جای داد بود پادشاه دادگری چو جای نام بود شهریار ناموری یمین دولت و ملکی امین ملت و دین ز ذوالجلال به رحمت زمانه را نظری به قوت فلکی و به افسر ملکی به سیرت ملکی و به صورت بشری فواید سخنی و نوادر خردی … ادامه

ایا شکسته سر زلف ترک کاشغری

عنصری بلخی قصیده شماره 55 در مدح سلطان محمود ایا شکسته سر زلف ترک کاشغری شکنج تو علم پرنیان شوشتری به زیر دامنت اندر بنفشه بینم و تو بنفشه را سپری یا بنفشه را سپری چنانش مسپر اگر پیش او سپر شده ای ورش همی سپری پیش او مکن سپری به شغل خویشتن اندر فتاده … ادامه

ای جهان را دیدن روی تو فال مشتری

عنصری بلخی قصیده شماره 54 در مدح سلطان محمود ای جهان را دیدن روی تو فال مشتری کیست آن کاو نیست فال مشتری را مشتری گر ز عنبر بر سمن عمدا تو افکندی زره آن زره که کاشته است از غالیه بر ششتری باز برگیری و کبک دل نیاز آرد تو را باز را این … ادامه

گل خندان خجل گردد بهاری

عنصری بلخی قصیده شماره 53 در مدح سلطان محمود گل خندان خجل گردد بهاری که تو رنگ از بهار و گل به آری به سیم ومشک نازد جان ازیرا که سیمین عارض و مشکین عذاری نگار قندهاری قند لب نیست تو قندین لب نگار قندهاری به مشکین زلف شهر آشوب ماهی به جادو غمزه جان … ادامه

چو آفرید بتا روی تو ز دوده خدای

عنصری بلخی قصیده شماره 52 در مدح سلطان محمود چو آفرید بتا روی تو ز دوده خدای مجوی فتنه و روی ز دوده را مزدای به عارض تو آن گرد مشک سوده به است به چشم خود مکن و خلق را بلا منمای بلای تافته جعدت بس ات بر دل خلق متاب زلف و دگر … ادامه

بخار دریا بر اورمزد و فروردین

عنصری بلخی قصیده شماره 51 در صفت بهار و مدح سلطان محمود بخار دریا بر اورمزد و فروردین همی فرو گسلد رشته های درّ ثمین ز آب پاک دهان پر ستاره دارد ابر ز باد پاک شکم پر ستاره دارد طین به مشکرنگ لباس اندرون شده است هوا که گل ستاند از گلستان مشک آگین … ادامه

خدایگان بزرگ آفتاب ملک زمن

عنصری بلخی قصیده شماره 50 در مدح سلطان خدایگان بزرگ آفتاب ملک زمن امام عصر خداوند خسرو ذوالمن یمین دولت و دولت بدو قوی ز شرف امین ملت و ملت بدو تهی ز فتن به طبع رغبت نیکی کند چنان که همی به طبع او نبرد دیو جز به نیکی ظن دراز دست بدان شد … ادامه

فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن

عنصری بلخی قصیده شماره 49 در مدح امیر نصر فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن بزن تیغ دلم را ، بتیغ غمزه مزن چو جعد سلسله کردی ز بهر بستن من روا بود به زنخ بر مرا تو چاه مکن بس آنکه روز رخ تو سیاه کردم روز شب سیاه بر آن … ادامه

چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان

عنصری بلخی قصیده شماره 48 در مدح سلطان محمود چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان بی روان تن پیکری پاکیزه چون در تن روان ار بجنبانیش آب است ار بلرزانی درخش ار بیندازیش تیر است ار بخمّانی کمان از خرد آگاه نه و در مغز باشد چون خرد از گمان آگاه نه … ادامه

توانگری و بزرگی و کام دل به جهان

عنصری بلخی قصیده شماره 47 در مدح سلطان محمود توانگری و بزرگی و کام دل به جهان نکرد حاصل کس جز به خدمت سلطان یمین دولت کایام ازو شود میمون امین ملت کایمان ازو شود تابان همه عنایت یزدان به جمله بهره ی اوست چه بهره باشد بیش از عنایت یزدان اگر به قول فقیهان … ادامه