بایگانی‌های قصاید عنصری - صفحه 5 از 5 - ادبستان شعر پارسی

ز عشق خویش مگر زلف یار بر رخسار

عنصری بلخی قصیده شماره 10 در مدح سلطان محمود ز عشق خویش مگر زلف یار بر رخسار شکسته شد که چنین چفته گشت چنبروار زره نبود و زره شد ز بس گره که گرفت شب سیاه که دید از گره زره کردار ز بس که لعب نماید ز بس که بوی دهد گهی مشعبد خوانندش … ادامه

چنان بماند شمشیر خسروان آثار

عنصری بلخی قصیده شماره 9 در مدح سلطان فرماید چنان بماند شمشیر خسروان آثار چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار به تیغ شاه نگر نامه ی گذشته مخوان که راستگوی تر از نامه تیغ او بسیار چو مرد بر هنر خویش ایمنی دارد رود به دیده ی دشمن به جستن پیکار نه رهنمای به … ادامه

ماه رخسارش همی در غالیه پنهان شود

عنصری بلخی قصیده شماره 8 در مدح سلطان محمود غزنوی گوید ماه رخسارش همی در غالیه پنهان شود زلف مشکینش همی بر لاله شادروان شود دردم آن روی است و درمانم هم از دیدار او دیده ای دردی که در وی بنگری درمان شود نه شگفت است ار بگردد زلف جانان جانور گونه ی رخساره … ادامه

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود

عنصری بلخی قصیده شماره 7 در مدح یمین الدوله محمود غزنوی باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود (1) تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود باغ همچون کلبه ی بزاز پر دیبا شود باد همچون طلبه ی عطار پر عنبر شود سونش سیم سپید از باغ بردارد همی باز همچون عارض خوبان زمین … ادامه

تا همی جولان زلفش گرد لالستان بود

عنصری بلخی قصیده شماره 6 در مدح سلطان محمود تا همی جولان زلفش گرد لالستان بود عشق زلفش را به گرد هر دلی جولان بود تا همی ناتافته تاب اوفتد در زلف او تافته بودن دل عشاق را پیمان بود مرمرا پیدا نیامد تا ندیدم زلف او کز شبه زنجیر باشد یا ز شب چوگان … ادامه

بت که بتگر کندش دلبر نیست

عنصری بلخی قصیده شماره 5 در مدح امیر نصر بت که بتگر کندش دلبر نیست دلبری دستبرد بتگر نیست بت من دل برد که صورت اوست آزری وار و صنع آزر نیست از بدیعی به بوستان بهشت جفت بالای او صنوبر نیست چیست آن جعد سلسله که همی بوی عنبرده است و عنبر نیست هیچ … ادامه

سده جشن ملوک نامدار است

عنصری بلخی قصیده شماره 4 در مدح امیر نصر بن ناصرالدین سبکتکین گوید سده جشن ملوک نامدار است ز افریدون و از جم یادگار است زمین گویی تو امشب کوه طور است کزو نور تجلّی آشکار است گر این روزست شب خواندش نباید و گر شب روز شد خوش روزگار است همانا کاین دیار اندر … ادامه

هر سوالی کز آن لب سیراب

عنصری بلخی قصیده شماره 3 در مدح امیر نصر بن ناصرالدین سبکتکین هر سوالی کز آن لب سیراب دوش کردم همه بداد جواب گفتمش جز شبت نشاید دید گفت پیدا بود به شب مهتاب گفتم از تو که برده دارد مهر گفت از تو که برده دارد خواب گفتم از شب خضاب روز مکن گفت … ادامه

دل مرا عجب آید همی ز کار هوا

عنصری بلخی قصیده شماره 2 در مدح یمین الدوله سلطان محمود دل مرا عجب آید همی ز کار هوا که مشکرنگ سلب شد ز مشکبوی صبا ز رنگ و بوی همی دانم و ندانم از آنک چنین هوا ز صبا گشت یا صبا ز هوا درخت اگر علم پرنیان گشاد رواست که خاک بازگشاده است … ادامه

چنان باشد بر او عاشق جمالا

عنصری بلخی قصیده شماره 1 در مدح امیر نصر چنان باشد بر او عاشق جمالا که خوبی را ازو گیرد مثالا اگر خالی شد از شخصش کنارم خیالش کرد شخصم را خیالا بدی را از که رنج آید که خوبان بیارامند در ضلّ ضلالا من از بس حیلت چشمش ندانم که نرگس را که دادست … ادامه