بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 14 از 17 - ادبستان شعر پارسی

کرد رفت از مردمان اندر جهان اقوال ماند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 47 کرد رفت از مردمان اندر جهان اقوال ماند همعنان شوخ چشمی در جهان آمال ماند از فصیحان و ظریفان پاک شد روی زمین در جهان مشتی بخیل کور و کر و لال ماند دُر معنی در بن دریای عزلت جای ساخت وز پی دعوی به روی آبها آخال ماند … ادامه

این ابلهان که بی سبب دشمن منند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 46 در مذمت دشمنان و جاهلان این ابلهان که بی سبب دشمن منند بس بوالفضول و یافه درای و زنخ زنند اندر مصاف مردی و در شرط شرع و دین چون خنثی و مخنث نه مرد و نه زنند مانند نقش رسمی بی اصل و معنیند گر چه به نزد … ادامه

ای سنایی ز جسم و جان تا چند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 45 طعنه بر علمای دنیاجو ای سنایی ز جسم و جان تا چند برگذر زین دو بینوا در بند از پی چشم زخم خوش چشمی هر دو را خوش بسوز همچو سپند چکنی تو ز آب و آتش یاد چکنی تو ز باد و خاک نوند چکنی بود خود که … ادامه

خورشید چو از حوت به برج حمل آمد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 44 در مدح امیر اسماعیل بن ابراهیم خورشید چو از حوت به برج حمل آمد گویند ز سر باز جهان در عمل آمد در باغ خلل یافته و گلبن خالی اکنون به بدل باز حلی و حلل آمد فردوس شد امروز جهانی که ازین پیش در چشم همه کس چو … ادامه

روزی که جان من ز فراقش بلا کشد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 43 در مدح بهرامشاه روزی که جان من ز فراقش بلا کشد آن روز عرش غاشیه ی کبریا کشد ما را یکیست وصل و فراقش چو هر دو زوست این غم نه کار ماست که این غم کیا کشد نامرد باشد آنکه وفا نشمرد ازو گر زو دمی ز راه … ادامه

وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 42 در زهد و موعظه وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی که رنگ عشق بی رنگی وجود اندر عدم سازد جمال عشق آن بیند که چشم سر کند بینا سماع وصل … ادامه

مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 41 سخنی از میراث استادان مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو ناید نه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اول اگر معروفیی … ادامه

باز جانها شکار خواهد کرد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 40 در مدح امیر بار سلطان باز جانها شکار خواهد کرد گر جمال آشکار خواهد کرد جای شکرست خلق را کان بت جان به شکل شکار خواهد کرد رایت و رویت منور او ماه را در حصار خواهد کرد بوی آن زلفکان مشکینش مشک را قدر خوار خواهد کرد در … ادامه

دی دل ما فگار خواهد کرد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 39 در مدح خواجه عمید ثقة الملک، طاهر دی دل ما فگار خواهد کرد وز ستم سوگوار خواهد کرد سده بهر نوید فصل بهار باز عهد استوار خواهد کرد پیش چونین نوید گر که تو را به امید بهار خواهد کرد برفشان آن گهر که کافر ازو در سقر زینهار … ادامه

ثابت من قصد خرابات کرد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 38 ثابت من قصد خرابات کرد نفی مرا شاهد اثبات کرد با قدح و بلبله تسبیح کرد با دف و طنبور مناجات کرد آن خدمات من دل سوخته مستی او دوش مکافات کرد نغمه ی او هست مرا نیست کرد بیدق او شاه مرا مات کرد تا که به من … ادامه

تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 37 در مدح خواجه حکیم ابوالحسن علی بن محمد طبیب   تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخ چون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد شاخی که ز سردی … ادامه

دل بی لطف تو جان ندارد

سنایی غزنوی – قصیده شماره 36 در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد ناید ز کمال عقل عقلی تا نام تو بر زبان ندارد ناید ز جمال روح روحی تا عشق تو در میان ندارد جز در خم زلف دلفریبت روح القدس آشیان … ادامه