بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 13 از 17 - ادبستان شعر پارسی

سوز شوق ملکی بر دلت آسان نشود

سنایی غزنوی – قصیده شماره 59 از راه پر مخافت عشق گوید سوز شوق ملکی بر دلت آسان نشود تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود هیچ دریا نبرد زورق پندار تو را تا دو چشمت ز جگر مایه ی طوفان نشود در تماشای ره عشق نیابی تو درست تا ز نهمت چمنت … ادامه

در جهان دردی طلب کان عشق سوز جان بود

سنایی غزنوی – قصیده شماره 58 در مذمت عافیت جویی در جهان دردی طلب کان عشق سوز جان بود پس به جان و دل بخر گر عاقلی ارزان بود چاره تا کی جویی از درمان و درد دل همی رو به ترک جان بگو دردت همه درمان بود تا کی اندر انجمن دعوی ز هجر … ادامه

ای رفیقان دوش ما را در سرایی سور بود

سنایی غزنوی – قصیده شماره 57 در مدح سیف الحق محمد منصور ای رفیقان دوش ما را در سرایی سور بود رفتم آنجا گر چه راهی صعب و شب دیجور بود دیدم اندر راه زی درگاه آن شاه بتان هر چه اندر کل عالم عاشقی مستور بود از چراغ و شمع کس را یاد نامد … ادامه

روشن آن بدری که کمتر منزلش عالم بود

سنایی غزنوی – قصیده شماره 56 در نعت رسول اکرم(ص) و اصحاب پاک او روشن آن بدری که کمتر منزلش عالم بود خرم آن صدری که قبله ش حضرت اعظم بود این جهان رخسار او دارد از آن دلبر شدست و آن جهان انوار او دارد از آن خرم بود حاکمی کاندر مقام راستی هر … ادامه

روز بر عاشقان سیاه کند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 55 در مدح بهرامشاه روز بر عاشقان سیاه کند مست چون قصد خوابگاه کند راه بر عقل و عافیت بزند ز آنچه او در میان راه کند گاه چون نعل اندر آذر بست یوسفان را اسیر چاه کند گاه چون زلف را ز هم بگشاد تنگ بر آفتاب و ماه … ادامه

باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 54 آن شاعر این شعر را در پاسخ حکیم سنایی فرستاد باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند شورها بینی که اندر حبة الماوا زند از علای خلق او عالم چو علیین شود پس خطابش قرب “سبحان الذی اسری” زند کیست کو پهلو زند با آنکه دولتخانه را از … ادامه

چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 53 این شعر را حکیم سنایی در پاسخ یکی از شعرا گفته چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند هر که متواریست اکنون خیمه بر صحرا زند دلبر اکنون هر کجا رنگیست رخت آنجا برد عاشق اکنون هر کجا بوییست آه آنجا زند بینوایان را کنون دست صبا … ادامه

مرحبا بحری که از آب و گلش گوهر برند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 52 و ایضا در مذمت دنیا جویان مرحبا بحری که از آب و گلش گوهر برند حبذا کانی کزو پاکیزه سیم و زر برند نی ز هر کانی که بینی سیم و زر آید پدید نی ز هر بحری که بینی گوهر احمر برند در میان صدهزاران نی یکی نی … ادامه

عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 51 در استغنای معشوق طناز و وفای عاشق عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرند به سر تو که همی زیره به کرمان آرند ور خرد بر تو فشانند همی دان که همی عرق سنگ سوی چشمه ی حیوان آرند ور دل و دین به تو آرند عجب نبود از … ادامه

باز متواری روان عشق صحرایی شدند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 50 در وصف بهار باز متواری روان عشق صحرایی شدند باز سرپوشیدگان عقل سودایی شدند باز مستوران جان و دل پدیدار آمدند باز مهجوران آب و گل تماشایی شدند باز نقاشان روحانی به صلح چار خصم از سرای پنجدر در خانه آرایی شدند باز در رعنا سرای طبع طراران چرخ … ادامه

ای مسلمانان خلایق حال دیگر کرده اند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 49 در تغییر احوال مردم و دگرگونی روزگار ای مسلمانان خلایق حال دیگر کرده اند از سر بی حرمتی معروف منکر کرده اند در سماع و پند اندر دین آیات حق چشم عبرت کور و گوش زیرکی کر کرده اند کار و جاه سروران شرع در پای اوفتاد زان که … ادامه

عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماند

سنایی غزنوی – قصیده شماره 48 در مدح بهرامشاه عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماند جان ز جانی توبه کرد آنک بر جانان بماند جان ز جان کردست شست آنگه ز خاک پای او جان پیوندیش رفت و جان جاویدان بماند صبح پیش روی او خندید و بر خورشید چرخ نور صادق بی … ادامه