بایگانی‌های قصاید سنایی - صفحه 10 از 17 - ادبستان شعر پارسی

ذات عشق ازلی را چون می آمد گهرش

سنایی غزنوی-قصیده شماره 95 در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک ذات عشق ازلی را چون می آمد گهرش چون شود پیر تو آن روز جوان تر شمرش هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم از پس آن نبود عشق بتی پرده درش خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف جامه ی … ادامه

ای سنایی خواجه ی جانی غلام تن مباش

سنایی غزنوی-قصیده شماره 94 ای سنایی خواجه ی جانی غلام تن مباش خاک را گر دوست بودی پاک را دشمن مباش گرد پاکی گر نکردی گرد خاکی هم مگرد مرد یزدان گر نباشی جفت اهریمن مباش خاص را گر اهل نبوی عام را منکر مشو جام را گرمی نباشی دام را ارزن مباش کار خام … ادامه

ای جوان زیر چرخ پیر مباش

سنایی غزنوی-قصیده شماره 93 در نکوهش اصحاب دعوا ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانش در نفیر مباش یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با ویل و وای و ویر مباش اثر دوزخ ار نمی خواهی ساکن گنبد اثیر مباش گر سعیدیت آرزوست به عدن در سراپرده ی سعیر مباش تو … ادامه

به آب ماند یار مرا صفات و صفاش

سنایی غزنوی-قصیده شماره 92 در ستایش قاضی ابوالبرکات بن مبارک فتحی به آب ماند یار مرا صفات و صفاش که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش نگارخانه ی چین است و ناف آهوی چین درون چین … ادامه

یکی بهتر ببینید ایها الناس

سنایی غزنوی-قصیده شماره 91 یکی بهتر ببینید ایها الناس که می دیگر شود عالم به هر پاس دمی از گردش حالات عالم نمی یابم نجات از بند وسواس چو دل در عقده ی.. وسواس باشد چه دانم دیدن از انواع و اجناس کجا ماند جهان را روشنایی چو خورشید افتد اندر عقده ی راس چو … ادامه

درگه خلق همه زرق و فریبست و هوس

سنایی غزنوی-قصیده شماره 90 این قصیده را هم هنگام اقامت در سرخس سروده درگه خلق همه زرق و فریبست و هوس کار درگاه خداوند جهان دارد و بس هر که او نام کسی یافت ز آن درگه یافت ای برادر کس او باش و میندیش از کس بنده ی خاص ملک باش که با داغ … ادامه

ای سنایی کی شوی در عشقبازی دیده باز

سنایی غزنوی-قصیده شماره 89 ای سنایی کی شوی در عشقبازی دیده باز تا نگردی از هوای دل به راه دیده باز زانکه عاشق را نیاز آنگه شفیع آید به عشق کز سر بینش ز کل کون گردد بی نیاز نیست حکم عقل جایز یک دم اندر راه عشق زان که بیرونست راه او ز فرمان … ادامه

ای دل خرقه سوز مخرقه ساز

سنایی غزنوی-قصیده شماره 88 در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت ای دل خرقه سوز مخرقه ساز بیش ازین گردی کوی آز متاز دست کوتاه کن ز شهوت و حرص که به پایان رسید عمر دراز بیش ازین کار تو چو بسته نمود به قناعت بدوز دیده ی آز دل بپرداز ازین خرابه جهان پای … ادامه

ای دل به کوی فقر زمانی قرار گیر

سنایی غزنوی-قصیده شماره 87 در ترغیب طی طریق حقیقت ای دل به کوی فقر زمانی قرار گیر بیکار چند باشی دنبال کار گیر گر همچو روح راه نیابی بر آسمان اصحاب کهف وار برو راه غار گیر تا کی حدیث صومعه و زهد و زاهدی لختی طریق دیر و شراب و قمار گیر خواهی که … ادامه

در کف خذلان و ذل فتح و ظفر گشتی اسیر

سنایی غزنوی-قصیده شماره 86 در مدح مسعود بن ابوالفتح در کف خذلان و ذل فتح و ظفر گشتی اسیر گر نبودی هر دو را اقبال خواجه دستگیر نور چشم خواجه ی بوالفتح مسعود آنکه او چون ظفر با فتح و سعدست او همه ساله نظیر آن به جود و زیب و کین و رای و … ادامه

ای سنایی جهد کن تا پیش سلطان ضمیر

سنایی غزنوی – قصیده شماره 85 تامل با خویشتن و راز و نیاز با پروردگار ای سنایی جهد کن تا پیش سلطان ضمیر از گریبان تاج سازی وز بن دامن سریر تا بدین تاج و سریر از بهر مه رویان غیب هر زمانی نو عروسی عقد بندی بر ضمیر با بدین تاج و سریر از … ادامه

نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر

سنایی غزنوی – قصیده شماره 84 در مدح ابوعمر عثمان مختاری شاعر غزنوی نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر گر برد ذره ای از خاطر مختاری تیر آنکه در چشم خردمندی و در گوش یقین پیش اندازه ی صدقش به کمان آید تیر آنکه پیش قلم همچو سنانش گه زخم از پی … ادامه