بایگانی‌های باب دوم در اخلاق درویشان - صفحه 4 از 4 - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 12

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 12   شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند . سر بنهادم و شتربان را گفتم : دست از من بدار پای مسکین پیاده چند رود کز تحمل سُتوه شد بُختی تا شود جسمِ فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی گفت ای برادر حرم در … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 11

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 11   در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده ، دل مرده ، ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده ، دیدم که نفسم درنمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند . دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلّت … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 10

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 10   یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن گهر پیر خردمند ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 9

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 9   یکی از صُلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور ، به جامع دمشق درآمد و بر کنار برکه ی کلاسه طهارت همی‌ساخت ، پایش بلغزید و به حوض درافتاد و به مشقت از آن جایگه خلاص یافت . چون از نماز … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 8

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 8   یکی را از بزرگان به محفلی اندر ، همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند . سر برآورد و گفت : من آنم که من دانم کفیتَ اَذیّ یا مَن یَعدّ مَحاسنی عَلانیتی هذا و لم تَدرِما بَطن (1)   شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 7

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 7 یاد دارم که در ایام طفولیت ، متعبّد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز . شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصحَفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته . پدر … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 6

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 6   زاهدی مهمان پادشاهی بود . چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حقّ او زیادت کنند ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تو … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 5

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 5   تنی چند از روندگان ، متفقِ سیاحت بودند و شریک رنج و راحت . خواستم تا مُرافقت کنم ، موافقت نکردند . گفتم : این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن ، که من در نفس … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 4

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 4   دزدی به خانه ی پارسایی درآمد . چندانکه جُست چیزی نیافت . دلتنگ شد . پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود شنیدم که مردان راه خدای دل دشمنان را نکردند تنگ تو را کی میسر شود این … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 3

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 3   عبدالقادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حَصبا نهاده همی‌گفت : ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم روی بر خاک عجز می‌گویم هر سحرگه که باد می‌آید : … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 2

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 2   درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت : یا غفور ، یا رحیم ، تو دانی که از ظَلومِ جَهول چه آید ؟ عذر تقصیرِ خدمت آوردم که ندارم به طاعت استظهار عاصیان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار عابدان جزای طاعت … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 1

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 1   یکی از بزرگان گفت پارسایی را : چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته اند ؟ گفت : بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم . هر که را جامه پارسا بینی پارسا دان و نیکمرد انگار … ادامه