بایگانی‌های باب دوم در اخلاق درویشان - صفحه 3 از 4 - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 24

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 24   پیش یکی از مشایخ گله کردم که : فلان به فساد من گواهی داده است . گفتا : به صلاحش خجل کن تو نیکو روش باش تا بدسگال به نقص تو گفتن نیابد مجال چو آهنگ بربط بود مستقیم کی از دست مطرب خورد گوشمال ؟  

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 23

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 23   بخشایش الهی گم شده ای را در مَناهی ، چراغ توفیق فرا راه داشت تا به حلقه ی اهل تحقیق درآمد . به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ، ذمائم اخلاقش به حَمائد مبدّل گشت دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبان طاعنان … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 22

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 22   عابدی را حکایت کنند که : شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی . صاحبدلی شنید و گفت : اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضل تر بودی اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی تهی … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 21

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 21   لقمان را گفتند : ادب از که آموختی  ؟ گفت : از بی ادبان ؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم نگویند از سر بازیچه حرفی کزان پندی نگیرد صاحب هوش و گر صد باب حکمت پیش نادان بخواند آیدش … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 20

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 20   چندان که مرا شیخ اجل ، ابوالفرج بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی ، عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب . ناچار به خلاف رای مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظّی برگرفتمی … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 19

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 19 کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند . بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود . چو پیروز شد دزد تیره روان چه غم دارد از گریه ی کاروان ؟ لقمان حکیم اندر آن کاروان بود . یکی … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 18

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 18   عابدی را پادشاهی طلب کرد . اندیشید که داروی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند . آورده اند که داروی قاتل بخورد و بمرد آنکه چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پیاز پارسایانِ روی در مخلوق … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 17

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 17   پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به درآمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی‌رفت و می‌گفت : نه به استر بر سوارم نه چو اشتر زیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم غم موجود و پریشانی معدوم … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 16

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 16   یکی از جمله ی صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ . پرسید که : موجب درجات این چیست و سبب درکات آن ، که مردم به خلاف این معتقد بودند . ندا آمد که : این پادشه به ارادت درویشان به … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 15

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 15   پادشاهی پارسایی را دید . گفت : هیچت از ما یاد آید ؟ گفت : بلی وقتی که خدا را فراموش می‌کنم ! هر سو دَوَد آنکس ز برِ خویش براند وآن را که بخواند به درِ کس ندواند  

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 14

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 14   درویشی را ضرورتی پیش آمد ، گلیمی از خانه ی یاری بدزدید . حاکم فرمود که دستش به در کنند . صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم . گفتا : به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم . گفت : آنچه فرمودی راست … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 13

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 13   پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمی‌شد . مدت‌ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجلّ علی الدّوام گفتی . پرسیدندش که : شکر چه می‌گویی ؟ گفت : شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی … ادامه