بایگانی‌های باب دوم در اخلاق درویشان - صفحه 2 از 4 - ادبستان شعر پارسی

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 36

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 36   درویشی به مقامی درآمد که صاحب آن بقعه کریم النفس بود . طایفه ی اهل فضل و بلاغت در صحبت او ، هر یکی بذله و لطیفه همی‌گفتند . درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده . یکی از آن میان به طریق ظرافت … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 35

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 35   یکی را از علمای راسخ پرسیدند : چه گویی در نان وقف ؟ گفت : اگر نان از بهر جمعیت خاطر می ستاند حلال است و اگر جمع از بهر نان می‌نشیند حرام نان از برای کنج عبادت گرفته اند صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان  

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 34

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 34   مطابق این سخن ، پادشاهی را مهمی پیش آمد . گفت : اگر این حالت به مراد من برآید ؛ چندین درم دهم زاهدان را . چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت ؛ وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد . یکی را از بندگان خاص … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 33

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 33   یکی از متعبّدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی . پادشاهی به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت : اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازم که فراغ عبادت از این بِه دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 32

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 32   یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت : اوقات عزیز چگونه می‌گذرد ؟ گفت : همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اِخراجات ! ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت . فرمود تا وجه کفاف وی معین … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 31

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 31   از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود . سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم .  در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند . یکی از روسای حلب که سابقه ای میان ما بود گذر … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 30

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 30   یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد . گفت : ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید ؛ شما هم … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 29

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 29   ابوهریره رضی الله عنه ، هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی . گفت : یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً (1) ، هر روز میا تا محبت زیادت شود . صاحبدلی را گفتند : بدین خوبی که آفتاب است ، نشنیده ایم که کس … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 28

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 28   یکی را از ملوک ، مدّت عمر سپری شد . قائم مقامی نداشت . وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند . اتفاقاً اول کسی که درآمد گدایی بود همه عمر … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 27

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 27   وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانانِ صاحبدل همدم من بودند و همقدم ؛ وقت‌ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل ، منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان ، تا برسیدیم به خیل بنی هلال . کودکی سیاه … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 26

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 26 یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته . شوریده ای که دران سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت . چون روز شد گفتمش : آن چه حالت بود … ادامه

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 25

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان حکایت 25   یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف . گفت : پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع ؛ اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان چو هر ساعت از تو به جایی رود دل به … ادامه